اين روى ملتان را فرج طلاخانه مىناميدند و فرج ثغر « 1 » را گويند .
« بد » ملتان بدى بود كه اموال به آن هديه مىكردند و برايش نذرها مىآوردند و اهل سند به حج آن مىآمدند و پيرامونش طواف مىكردند و در آن جاى سر و ريش خويش مىتراشيدند . همىپندارند كه بت ملتان همان ايوب پيامبر صلى الله عليه و سلم بوده است .
گويند : حجاج بررسى كرد و ديد شصت هزار هزار درهم براى محمد بن قاسم خرج كرده و برايش صد و بيست هزار هزار آوردهاند .
پس گفت : خشممان را آرام كرديم و انتقاممان را كشيديم و شصت هزار هزار و سر داهر را نيز زيادى آورديم . حجاج بمرد و خبر مرگش به محمد رسيد و او از ملتان به رور و بغرور كه از پيش گشوده بود بازگشت و مردمان را عطايائى داد و سپاهى را به بيلمان فرستاد . اهل شهر به جنگ دستنيازيدند و از در طاعت درآمدند .
اهل سرست نيز با وى مصالحه كردند . سرست امروزه محلى است كه اهل بصره از آن به غزا مىروند و مردم آن همان جماعت ميد هستند كه به دزدى دريائى مىپردازند . محمد سپس به كيرج رفت و در آنجا دوهر عزم وى كرد و با او بجنگيد . دشمن شكست خورد و دوهر بگريخت و به قولى كشته شد . آنگاه اهل شهر به حكم محمد تن در دادند و او بكشت و برده گرفت . شاعر گويد :
بكشتيم ما « داهر » را و « دوهر » را و اسبانمان فوج فوج دشمن را به زير سم گرفتند وليد بن عبد الملك بمرد و سليمان بن عبد الملك به خلافت رسيد و صالح بن عبد الرحمن را بر خراج عراق گمارد و يزيد بن ابى كبشهء
هامش
( 1 ) . مفهوم واژهء ثغر در زير نويس صفحه 334 بيان گرديد .