عنبسة بن اسحاق ضبى كه در زمان خلافت المعتصم عامل سند بود قسمت بالاى آن مناره را خراب كرد و در محل آن زندانى به وجود آورد و از سنگهاى آن مناره در مرمت شهر استفاده كرد ، لكن قبل از اتمام كار معزول شد و پس از او هارون بن ابى خالد مروروذى به ولايت رسيد و در آنجا كشته شد .
گويند : محمد بن قاسم به بيرون آمد و اهل شهر پيش از آن جمعى از سمنيان « 1 » را نزد حجاج فرستاده با او مصالحه كرده بودند . پس براى محمد طعامى ترتيب دادند و او را به شهر خود درآوردند و به صلح وفا كردند . محمد از هر شهرى مىگذشت آن را مىگشود تا از نهرى كه نزديك مهران است عبور كرد و سمنيان سربيدس نزد وى آمدند و از سوى كسانى كه آنان را فرستاده بودند با محمد صلح كردند و او برايشان خراج مقرر داشت و به سهبان رفت و آن بلد را بگشود . سپس عزم مهران كرد و در ميانهء راه فرود آمد . چون خبر به داهر رسيد براى نبرد با وى آماده شد . محمد بن قاسم ، محمد بن مصعب بن عبد الرحمن ثقفى را با اسب سواران و خرسواران به سدوسان فرستاد . اهل سدوسان امان و صلح طلبيدند و سمنيان ميان ايشان و محمد ميانجى بودند . وى آنان را امان داد و برايشان خراج مقرر داشت و گروگانهائى بگرفت و با چهار هزار تن از قوم زط كه همراهش بودند نزد محمد رفت و آنان با محمد همراه شدند . محمد مردى را بر سدوسان گمارد و تدبير عبور از مهران كرد و در ناحيهيى ، كه نزديك بلاد راسل پادشاه قصه در هند بود ، از پلى كه بسته بود بگذشت . داهر محمد را تحقير مىكرد و به وى توجهى نداشت . محمد و مسلمانان به او برخوردند در حالى كه بر
هامش
( 1 ) . به احتمالى اين جماعت روحانيون بودائى بودهاند ( به زير نويس صفحهء قبل رجوع شود ) .