مقدمهء سپاه را داشت و دريافت كه رتبيل از آنجا برون رفته و براى گذرانيدن تابستان در ذابلستان به سر مىبرد . معن رخج را بگشود و اسيران بسيار به بردگى گرفت . از جملهء ايشان فرج رخجى بود كه آن زمان كودكى بود . پدرش نيز در شمار اسيران بود . فرج حكايت مىكرد كه معن بديد غبارى برخاسته است و آن بر اثر سم خران وحشى بود و او پنداشت سپاهى است كه مىآيد تا با وى بجنگد و اسيران مرد و زن را رها كند . پس شمشير در اسيران نهاد و بسيارى از آنان را بكشت و چون سبب غبار معلوم شد و خران را بديد دست از اسيران بداشت . فرج گويد : هنگامى كه معن شمشير در ما نهاد پدرم را بديدم كه مرا در برگرفته و مىگويد :
مرا بكشيد و پسرم را مكشيد .
گويند : شمار زن و مردى كه به بردگى گرفته شدند حدود سى هزار تن بود . آنگاه ماوند خليفهء رتبيل امان خواست بر اين قرار كه وى را نزد امير المؤمنين برند . معن او را امان داد و همراه پنج هزار تن از جنگجويان سجستان به بغداد فرستاد . منصور وى را بنواخت و برايش عطائى تعيين كرد و به فرماندهى منصوب داشت . گويند : معن از زمستان و سختى آن ترسيد و به بست بازگشت . جمعى از خوارج را رفتار او ناپسند افتاد و با كارگرانى كه در خانهء وى بنايى مىساختند دسيسه كردند و جزء ايشان شدند و چون به مرحلهء ساختن سقف رسيدند شمشيرهاى خويش را به حيله ببردند و در ميان رزمههاى نى پنهان ساختند . سپس بر او كه زير طاقى نشسته و مشغول حجامت بود حمله بردند و يكى از ايشان با خنجر خود اشكمش را بدريد . به گفتهء كسى ابو الغلام طاقى بر سر او زد . طاق رستاقى است نزديك زرنج ، و سپس يزيد بن مزيد همهء آن جماعت را بكشت و احدى رهائى نيافت .
آنگاه يزيد متولى كار سجستان شد و رفتارى گران با عرب و
فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 559
مساهمون: أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري )
ص٥٥٩