به رى و دستبى فرستد و او چنان كرد . عروه به آن سامان رفت و ديلميان به مقابلهء وى گرد آمدند و اهل رى نيز ايشان را مدد دادند و با او به نبرد پرداختند . خداوند وى را بر ايشان ظفر داد و آنان را بكشت و از ريشه بركند . سپس برادرش حنظلة بن زيد را بر آن بلد گمارد و خود نزد عمار آمد و تقاضا كرد تا وى را پيش عمر فرستد و آن بدين جهت بود كه وى خبر نبرد جسر « 1 » را قبلا براى عمر برده بود و اكنون مىخواست تا خبر سرور بخشى را نيز براى او برده باشد . عمر چون او را ديد گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
عروه گفت : به جاى آن خداوند را شكر كن كه به ما نصرت داد و پيروزمان ساخت و داستان را به وى باز گفت . عمر گفت : چرا نماندى و كسى را نفرستادى . گفت : برادرم را به جاى خويش نهادم و خواستم خود نزد تو آيم . عمر او را بشير ناميد و عروه گفت :
با نشانههاى جنگجويان كه بر خود داشتم بر اهل قادسيه تاختم آنان كه از مرگ مىهراسند چنين نشانهها بر خود نمىنهند پيش از آن روزى پيرامون نخيله به جنگ رفتم و بسيار خون بريختم و زخمها برزدم در نبرد ديلميان يقينم شد كه هر گه بر قومى روى آورم هزيمت همىيابند و اين « 2 » از بهر حميت بود ، چون كه من مردى با حميتم ،
هامش
( 1 ) . به صفحه 360 همين كتاب رجوع شود .
( 2 ) . اشاره به بيت قبلى است كه در متن كتاب آورده نشده ، و آن چنين است :
آنقدر پايدارى كردم تا به نيزههاى خويش قبايم را پاره پاره كردند و خون تا كف پايم را تر كرد