بجيله به نام ام كرز گفت : پدر من به هلاكت رسيده و سهم او از سواد مسلم است و اكنون من آن را پس نخواهم داد . عمر گفت : اى ام كرز ، قوم تو همگى دعوت مرا اجابت كردهاند . گفت : من تسليم نخواهم داشت ، مگر آنكه مرا بر اشترى رام كه بر آن جلى سرخ كشيده باشند ، سوار كنى و مشتم را از زر پر سازى . عمر چنان كرد .
حسين از ابو اسامه و او از اسماعيل و او از قيس و او از جرير روايت كرد كه عمر ربع سواد را به قوم بجيله داد و آن را سه سال در دست خود داشتند . قيس گويد : جرير بن عبد الله با عمار بن ياسر نزد عمر آمدند ، و او گفت : اگر من قسمت كنندهء مسئولى نبودم هر آينه آنچه را داريد برايتان به جا مىنهادم ، لكن رأى من بر اين است كه آن را باز گردانيد . ايشان چنان كردند و عمر جرير را به دريافت هشتاد دينار مأذون داشت . حسن بن عثمان زيادى از عيسى بن يونس و او از اسماعيل و او از قيس روايت كرد كه عمر به جرير بن عبد الله چهار صد دينار عطا كرد . حميد بن ربيع از يحيى بن آدم و او از حسن بن صالح روايت كرد كه عمر با قوم بجيله در خصوص ربع سواد مصالحه كرد كه به جاى آن عطايى برابر دو هزار به هر يك از آنان داده شود .
وليد بن صالح از واقدى و او از عبد الحميد بن جعفر و او از جرير بن عبد الله و او از پدرش و او از جدش نقل كرد كه عمر براى وى و قومش چاريك آنچه را از سواد به تصرف در آورده بودند مقرر داشت و چون غنائم جلولاء گرد آمد ، جرير ربع آن را طلب كرد . سعد در آن باب به عمر بنوشت و عمر پاسخ داد كه اگر جرير را نظر بر اين است كه خود و قومش به خاطر جعلى « 1 » مشابه
هامش
( 1 ) . جعل پاداش و سهمى بود كه به سببى - بويژه در ازاء خدمات جنگى - براى فرد يا عشيرهيى در نظر گرفته مىشد .