حسين بن اسود از يحيى بن آدم و او از اسرائيل و او از جابر و او از عامر روايت كرد كه گفت اهل سواد را عهدى نباشد و به حكم تن در دادهاند « 1 » . حسين از يحيى بن آدم و او از صلب زبيدى و او از محمد بن قيس اسدى و او از شعبى روايت كرد كه وى را بپرسيدند : آيا مردم سواد عهدى دارند ؟ او گفت : در اصل عهدى نداشتند ، ولى چون به دريافت خراج از ايشان رضايت داده شد اين به منزلهء عهد براى ايشان است . حسين از يحيى بن آدم و او از شريك و او از جابر و او از عامر روايت كرد كه گفت : اهل سواد را عهدى نباشد .
عمرو ناقد از ابن وهب مصرى و او از مالك و او از جعفر بن محمد و او از پدرش روايت كرد كه گفت : مهاجران در مسجد مجلس به پا مىكردند و عمر با ايشان مىنشست و در باب امور آفاق گفت و گو مىكرد . روزى گفت : نمىدانم با مجوسان چه رفتارى در پيش گيرم . عبد الرحمن بن عوف برخاست و گفت : شهادت مىدهم كه رسول الله صلى الله عليه و سلم گفت : با آنان مانند اهل كتاب رفتار كنيد .
محمد بن صباح بزاز از هشيم و او از اسماعيل بن ابى خالد و او از قيس بن ابى حازم روايت كرد كه قوم بجيله در نبرد قادسيه چهار يك مردمان بودند و عمر ربع سواد را براى آنان قرار داد و چون جرير نزد وى آمد ، به او گفت : اگر من قسمت كنندهء بىمسئوليتى بودم ، بر همان قرار كه براى شما نهادم استوار مىماندم ، لكن مىبينم كه شمار مردمان فزونى يافته است . پس آن را به ايشان باز گردانيد . وى چنان كرد و قومش نيز همان كردند . آنگاه عمر وى را به دريافت هشتاد دينار مأذون داشت . گويد : زنى از قوم
هامش
( 1 ) . يعنى به هر حكمى كه مسلمانان دربارهء ايشان جارى كنند ، رضا دادهاند .