تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
عهدنامه‌يى نوشته شد كه من آن را خوانده‌ام . از يزيد بن نبيشهء عامرى نقل شده است كه گفت : با خالد بن وليد به عراق آمديم و به مسلحهء عذيب رسيديم . سپس به حيره رفتيم و اهل آن در قصر سفيد و قصر ابن بقيله و قصر عدسيان حصار گرفتند . ما اسبان را در عرصهء اين قصرها به جولان در آورديم و آنگاه با ما صلح كردند . ابن كلبى گويد : عدسيان از طايفهء كلب‌اند و نام ايشان به مادرشان منسوب است كه او نيز زنى از طايفهء كلب بوده است . ابو مسعود كوفى از ابن مجالد و او از پدر خويش و او از شعبى روايت كرد كه خريم بن أوس بن حارثة بن لام طائى به پيامبر ( ص ) گفت : اگر خداوند حيره را بر تو بگشايد دختر بقيله را به من ده ، و چون خالد خواست با اهل حيره صلح كند خريم به وى گفت : پيامبر ( ص ) دختر بقيله را به من داده ، او را مشمول صلح مساز . بشير بن سعد و محمد بن مسلمه كه هر دو از انصار بودند گفتهء وى را گواهى كردند . پس خالد وى را از قرارداد صلح مستثنى كرد و او را به خريم داد كه از وى به هزار درهم خريداريش كردند . او زنى پير بود و از جهت سنى تناسبى با خريم نداشت . به خريم گفتند : واى بر تو او را ارزان فروختى ، خانواده‌اش حاضر بودند چند برابر آن مبلغ را به تو بدهند . گفت : گمان نمىكردم عددى بالاتر از « ده تا صد تا » وجود داشته باشد . در حديث است كه دختر بقيله را مردى از طايفهء ربيعه از پيامبر ( ص ) تقاضا كرد ، لكن خبر نخست استوارتر است . گويند : خالد بن وليد بشير بن سعد پدر نعمان بن بشير انصارى را به بانقيا فرستاد . در آنجا سواران عجم به فرماندهى فرخبنداذ با وى تلاقى كرده و تير بر همراهان وى بباريدند . بشير بر آنان يورش برد و منهزمشان ساخت و فرخبنداذ را بكشت . سپس در حالى كه زخم برداشته بود بازگشت و آن زخم در عين التمر دهان گشود