سالخورده بود . خالد ، وى را گفت : اى شيخ دورترين نشانت به كجا مىرسد ؟ گفت : به پشت پدرم . گفت : از كجا آمدهاى ؟ گفت : از شكم مادرم . گفت : آه از تو ، در كجايى ؟ گفت : در جامهام . گفت : امان از دست تو ، بر چه قرار گرفتهاى ؟ گفت : بر روى زمين . گفت : عقل دارى ؟ گفت : بلى ، به قيد نيز مىكشم « 1 » . گفت : آه از تو ، دارم به زبان آدميان سخن مىگويم . گفت : من نيز جواب آدميان را به تو مىدهم . گفت : بر سر جنگى يا صلح ؟ گفت : بر سر صلحم . گفت :
پس اين دژها براى چيست ؟ گفت : آنها را براى نابخردان ساختهايم تا صاحب حلمى پيدا شود . آنگاه به مذاكره در باب صلح پرداخته مصالحه كردند ، بر اين قرار كه هر سال يكصد هزار بپردازند .
آنچه از ايشان گرفته شد نخستين مالى بود كه از عراق به مدينه حمل شد و بر آنان شرط شد كه بر مسلمانان غائله برنيانگيزند و بر اهل فارس به جاسوسى پردازند . اين كار به سال دوازده انجام شد .
حسين بن اسود از يحيى بن آدم روايت كرد كه گفت : شنيدم در حيره شش هزار مرد بود . بر هر مردى چهارده درهم به وزن پنج مقرر شد كه در جمع به هشتاد و چهار هزار به وزن پنج بالغ گشت و آن برابر شصت به وزن هفت بود « 2 » در اين باب براى ايشان
هامش
( 1 ) . واژهء عقل علاوه بر معنى مصطلح آن - يعنى خرد - به مفهوم بستن و به بند كشيدن نيز آمده است و عبد المسيح همين معنى دوم را گرفته و آن را با « قيد » قرين كرده است . اين گفت و شنود را بسيارى از مورخان نقل كردهاند و همان گونه كه پيداست عبد المسيح با استفاده از معانى مشابه الفاظ پاسخهاى خارج از انتظار و مقصود داده است ، كه نشانهء زبان آورى گوينده و به بازى گرفتن مخاطب بوده است .
( 2 ) . يعنى جمعا هشتاد و چهار هزار درهم مقرر شد و اين از آن گونه درهمهايى بود كه هر ده عدد آن پنج مثقال وزن داشت ، و اين مقدار معادل بوده است با شصت هزار درهم از آن نوع درهمهايى كه هر ده عدد آن هفت مثقال وزن داشته است ( مراجعه شود به فصل مربوط به نقود در همين كتاب ) .