تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
به عمر باز مگوى ، زيرا كه هم صحبت را امانت بايسته است . گفت : ما دام كه عمر زنده است از آنچه ميان ما گذشت چيزى نخواهم گفت . عمرو ناقد از عبد الله بن وهب و او از ابن لهيعه و او از عبد الله بن هبيره روايت كرد كه مصر به عنوه فتح شد . و عمرو از ابن وهب و او از ابن لهيعه و او از ابن انعم و او از پدرش و او از جدوى كه از جملهء حاضران در فتح مصر بود ، روايت كرد كه گفت : مصر به عنوه و بىعهدى و عقدى گشوده شد .

فتح اسكندريه

گويند : چون عمرو بن عاصى مصر را بگشود ، در آن اقامت كرد ، و سپس به عمر بن خطاب نامه نوشت و از وى اجازهء لشگركشى به اسكندريه را خواست . عمر به وى جواب نوشت و بفرمود تا چنان كند . عمرو به سال بيست و يك عازم اسكندريه شد و خارجة بن حذافة بن غانم بن عامر بن عبد الله بن عبيد بن عويج بن عدى بن كعب بن لؤى بن غالب را به جاى خود بر مصر گمارد . روميان و قبطيانى كه اين سوى اسكندريه بودند بر ضد وى گرد آمدند و گفتند : پيش از آن كه به ما رسد و قصد اسكندريه كند ، با وى در فسطاط مىجنگيم . وى با آنان در كريون مصاف داد و منهزمشان ساخت و كشتارى عظيم از ايشان بكرد . بين آنان جماعاتى از مردم سخا و بلهيت و خيس و سلطيس و ديگران بودند كه ايشان را يارى مىكردند . عمرو سپس روان شد تا به اسكندريه رسيد و اهل آن را آمادهء نبرد يافت ، لكن قبطيان ميل به موادعت داشتند . مقوقس كس سوى او فرستاد و خواستار صلح و معاهده براى مدتى شد . عمرو آن را نپذيرفت و مقوقس بفرمود تا زنان بر ديوار شهر