گويند : زمانى كه سلمان رسيد ، مسلمانان از كار دشمن فراغت يافته بودند . اهل كوفه از ايشان خواستند كه در غنائم شريكشان كنند . آنان چنان نكردند ، و ميان حبيب و سلمان گفتار به درشتى انجاميد و برخى از مسلمانان تهديد به قتل سلمان كردند ، و شاعر گفت :
اگر سلمان را بكشيد حبيبتان را خواهيم كشت و اگر نزد ابن عفان رويد ما نيز خواهيم رفت در اين باب به عثمان بنوشتند و او نوشت : اين غنيمت حق بلا منازع اهل شام است . به سلمان نيز نوشت به غزاى اران رود .
بنا به روايتى سلمان بن ربيعه در خلافت عثمان رهسپار ارمينيه شد و اسيران و غنائم به دست آورد و در سال بيست و پنج نزد وليد بن عقبه كه در حديثة الموصل بود ، بازگشت . آنگاه نامهء عثمان به وليد رسيد . در اين نامه به وى خبر داده بود كه معاويه نوشته است روميان جماعات عظيمى را بر ضد مسلمانان گرد آوردهاند و او يارى طلبيده است و وليد را بفرمود تا هشت هزار تن نزد وى گسيل دارد . وى اين شمار سپاه را بفرستاد و سلمان بن ربيعهء باهلى را به سردارى ايشان گمارد . معاويه حبيب بن مسلمهء فهرى را همراه وى با سپاهى به همين تعداد گسيل داشت و آن دو ، قلعههايى را گشودند و اسيرانى به چنگ آوردند و بر سر امارت با يك ديگر به منازعه پرداختند و اهل شام قصد جان سلمان كردند و شاعر بيت « اگر سلمان . . . » را بگفت . لكن خبر نخست استوارتر است . جمعى از مشايخ اهل قاليقلا مرا به همان گونه حكايت كردند و عطاف بن سفيان ابو الاصبغ قاضى آن شهر نيز داستان را به همين گونه براى من بنوشت .
فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 285
مساهمون: أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري )
ص٢٨٥