واقف بودند . به قولى ، عثمان خود به حبيب نامه نوشت و او را بفرمود تا به غزاى ارمينيه رود ، و اين خبر استوارتر است . وى با شش هزار ، و به قولى هشت هزار ، از اهل شام و الجزيره عزم آن ديار كرد و به قاليقلا رسيد و در آنجا اردو زد . اهل شهر بر وى برون تاختند و او با ايشان بجنگيد و به درون شهرشان راند .
آنگاه به شرط جلاى بلد يا اداى جزيه امان طلبيدند و بسيارى از ايشان ترك آن ديار گفته به بلاد روم ملحق شدند . حبيب با همراهان خويش چند ماهى در آنجا بماند و آنگاه به وى خبر رسيد كه بطريق ارمنياقس گروه عظيمى را بر ضد مسلمانان گرد آورده و از مردم اللان و افخار و سمندر كه از خزران باشند ، براى او مدد رسيده است . پس نامهيى به عثمان نوشت و از وى مدد خواست عثمان به معاويه نوشت و از او خواست تا جماعتى از اهل شام و الجزيره را كه ميل جهاد و غنيمت دارند به يارى وى فرستد . معاويه دو هزار مرد را سوى او فرستاد كه ايشان را در قاليقلا اسكان داد و اقطاعاتى در حقشان برقرار كرد و آنان را به مرابطهء آن شهر گمارد . چون نامهء حبيب به عثمان رسيد ، به سعيد بن عاصى بن سعيد بن عاصى بن اميه عامل خود در كوفه نوشت تا سپاهى را به سركردگى سلمان بن ربيعهء باهلى ، كه او را سلمان الخيل گويند و مردى بخشنده و اهل خير و جنگجو بود ، به كمك وى فرستد .
سلمان الخيل با شش هزار مرد از اهل كوفه رهسپار شد . روميان و همراهانشان در آن هنگام پيش آمده كنار فرات منزل كرده بودند و در رسيدن كمك براى حبيب تأخير رخ داده بود . مسلمانان شبانگاه بر ايشان تاخته دست به كشتار زدند و بزرگشان را به قتل رسانيدند . ام عبد الله كلبى دختر يزيد كه زن حبيب بود ، آن شب به وى گفت : وعدهگاهت كجاست ؟ گفت : سرا پردهء طاغيه يا بهشت .
و چون به سراپرده رسيد ، ام عبد الله را همان جا بيافت .
فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 284
مساهمون: أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري )
ص٢٨٤