به فاميه رفت و مردم آن نيز همين رفتار كردند و به جزيه و خراج رضا دادند و كار حمص فرجام يافت و حمص و قنسرين با هم يكى بودند . در اينكه چه بلادى را « جند « 1 » » مىناميدهاند ، اختلاف است . كسانى گفتهاند : مسلمانان فلسطين را جند خواندند ، زيرا مجموعهيى از كورهها را در بردارد ، همچنين است دمشق و اردن و نيز حمص با قنسرين . بعضى ديگر گويند : هر ناحيهيى كه در آن سپاهيان باشند ، و روزى خود از آنجا گيرند ، چند خوانده شود ، و گفتهاند كه الجزيره نخست جزء قنسرين بود و عبد الملك بن مروان آن را « جند » كرد « 2 » ، يعنى از بقيه نقاط جدا كرد و سپاهيانش رزق خود از خراج آن مىگرفتند . محمد بن مروان از عبد الملك خواست كه آن ناحيه را « جند » كند و او چنان كرد . قنسرين و توابع آن همچنان جزء حمص بود تا يزيد بن معاويه بيامد و قنسرين و انطاكيه و منبج و توابع آن را « جند » كرد .
چون نوبت خلافت به رشيد هارون بن مهدى رسيد قنسرين را با كورههاى آن جدا كرد كه خود « جند » واحدى شد . و نيز منبج و دلوك و رعبان و قورس و انطاكيه و تيزين را جدا كرد و آنها را « عواصم » ناميد ، زيرا مسلمانان چون از جنگ و حدود دشمنان باز گردند به آنجا پناه آورند ، و عواصم ايشان را محفوظ و مصون دارد . وى مدينهء عواصم را منبج قرار داد .
عبد الملك بن صالح بن على به سال صد و هفتاد و سه در آنجا سكنى گزيد و در آن بناهايى بساخت .
ابو حفص دمشقى از سعيد بن عبد العزيز و نيز موسى بن ابراهيم تنوخى از پدر خويش و او از مشايخ اهل حمص روايت كرد كه
هامش
( 1 ) . به مفهوم تقريبى ايالت .
( 2 ) . يعنى به ايالت جداگانهيى بدل كرد .