و ابن الرومى 43 گويد :
شعر
دهر علا قدر الوضيع به * و ترى الشّريف يحطّه شرفه
كالبحر يرسب فيه لؤلؤه * سفلا ، و تعلو فوقه جيفه 44
اين روزگارى است كه قدر فرومايه در آن بلند است و بزرگوار همّت را بزرگوارى او به زير مىآورد ، همچون دريا كه به زير او باشد مرواريد و بر بالاى او آيد مردارها .
قائل : /
a
8 /
أىّ خير يرجو بنو الدّهر * فى الدّهر و ما زال قاتلا لبنيه ؟ !
من يعمّر يفجع بفقد الأخلّاء * و من مات فالمصيبة فيه 45
چه نيكى اميد دارند اهل زمانه در روزگار و هميشه روزگار كشندهء مردم روزگار خود است ؟ ! هركه درازعمر مىشود ، به نايافتن دوستان ، مصيبتزده مىشود و هركه مىميرد خود به واقعهء خود بلا رسنده مىشود .