حيات منقطع شود و جسم متلاشى گردد پيش از تيسير عسير .
و ابن المعتزّ در اين معنى گفته است :
و إن فرصة أمكنت فى العد * وّ فلا تبد فعلك إلّا بها
و إن لم تلج بابها مسرعا * أتاك عدوّك من بابها
و إيّاك من ندم بعدها * و تأميل اخرى و أنّى بها 325
اگر فرصتى در دشمن دست دهد فعل خود را به كار مدار الّا در آنكه اگر از در آن فرصت بشتاب در نروى هم از آن در دشمن درآيد ؛ و حذر كن از پشيمانى بعد از آن فرصت ، و از اميد داشتن فرصتى ديگر ، و خود كى باشد و چگونه دست دهد ؟
و محمّد بن بشير 326 را است :
شعر
كم من مضيّع فرصة قد أمكنت * لغد و ليس غد له بمؤات « 1 » / a 38 /
حتّى إذا فاتت و فات طلابها * ذهبت عليها نفسه حسرات 327
بسا كسا كه فرصت ادراك مطلوب خويش ، كه ممكن شده بود ، ضايع كرد و با فردا تأخير كرد [ درحالىكه فردا بر وفق مراد او نيست ] چون آن فرصت و طالبان آن فوت شدند ، نفس او از حسرت بر آن فرصت تلف شد .
هامش
( 1 ) . س : بمواتى .