« طارف » : ثروت و اندوختهاى است كه انسان با تلاش به دست آورده است .
« تلاد » : چيزى است كه از نياكان به ارث مىرسد . ( يا داراييهاى كهن ) .
اين سخن ، چون در برابر منكر زيانهاى جنگ ايراد شده با تأكيد آمده است . پس حال ، انكار زيان جنگ و مقتضى ، تأكيد سخن است كه در اينجا كلام ، با « انّ » و « اسميّه بودن جمله » و با صيغه مبالغه ، تاكيد شده است .
3 - يقول النّاس اذا رأوا لصّا او حريقا : لصّ ، حريق .
مردم ، هرگاه دزد يا آتش گرفتهاى ببينند مىگويند : دزد ! آتشسوزى !
حال ، در اين مثال ، تنگناى موقعيت و اندك بودن فرصت است . و مقتضى ، كوتاه آوردن سخن با حذف مسند اليه . تقدير اين سخن ، « هذا لص و هذا حريق » است .
4 - قال تعالى :
وَ أَنَّا لا نَدْرِي أَ شَرٌّ أُرِيدَ بِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَمْ أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً
« 1 »
خداوند متعال فرمود : براستى ما نمىدانيم آيا براى آنان كه در زمين زيست مىكنند بدى خواسته شده است يا خداوند ، براى آنان ، راه يافتن را خواسته است « 2 »
5 - يقول راثى البرامكة :
اصبت بسادة كانوا عيونا * بهم نسقى اذا إنقطع الغمام
سوگوار « برامكه » مىگويد : من در سوگ بزرگانى هستم كه آنان چشمهسارهايى بودند كه هرگاه ابر ، فرو نمىباريد ما از آنان سيراب مىشديم . « حال » در اين شعر ، ترس از هارون الرّشيد است كه نابود كننده برامكه بود و « مقتضى » حذف فاعل « أصبت » است .
هامش
( 1 ) . جنّ ، 10 .
( 2 ) . حال در « اشر اريد » نسبت به شرّ به خداوند متعال ندادن و مقتضى ، حذف فاعل است . زيرا اصل آن « اشرّ اراده اللّه به من فى الارض » بوده .
و حال ، در« أَمْ أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً »نسبت به خير ، به خدا دادن و مقتضى ، رها نكردن فاعل است . بدين شكل كه فعل اراده ، با شرّ به گونه مجهول آمده و با « رشد » به شكل معلوم و حال كه مجهول بودن را طلبيده ، پاس داشتن ادب ، نسبت به خداوند متعال است . با اينكه شرّ ، صريحا به ايشان منسوب نشده گرچه ، خير و شرّ را خداوند ، مقدّر ساخته و اراده كرده است .