تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جواهر البلاغة ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
وسيلهء آن جهت به يكديگر جذب گردند و بايد امر جامعى باشد كه به وسيلهء آن به يكديگر بپيوندند و اين جامع ، يا عقلى يا وهمى يا خيالى است . « 1 »
هامش
( 1 ) . جامع عقلى ، چيزى است كه به سبب آن ، عقل ، اقتضاء مىكند اجتماع دو جمله را در قوه مفكره ( نيروى انديشه ) مانند اتحاد در مسند يا اتحاد در مسند اليه يا اتحاد در قيدى از قيدهاى مسند يا مسند اليه مثل : « زيد يصلّى و يصوم » در اين مثال ، اتحاد در مسند اليه ؛ وجود دارد . و مثل : « يصلّى زيد و عمرو » كه در اين مثال ، اتحاد در مسند اليه وجود دارد . و مثل : « زيد الكاتب شاعر و عمرو الكاتب منجم » در اين مثال « الكاتب » هم صفت مسند اليه اول است و هم صفت مسند اليه دوم . بنابراين مثال ، داراى اتحاد در قيد مسند اليه است . و مثل : « زيد كاتب ماهر و عمرو طبيب ماهر » در اين مثال ، « ماهر » هم قيد مسند اول يعنى « كاتب » است و هم قيد مسند دوم يعنى « طبيب » و مانند تماثل و اشتراك در هردو مسند اليه يا در هردو مسند يا تماثل و اشتراك در قيدى از قيدهاى آن دو به گونه‌اى كه آن تماثل ، يك نوع اختصاصى به آن دو يا به قيد آن دو داشته باشد و مطلق تماثل كافى نيست . پس در مانند « زيد شاعر و عمرو كاتب » كه تماثل بين زيد و عمرو وجود دارد ، عطف ، نيكو نيست مگر وقتى كه بين « زيد » و « عمرو » مناسبت ويژه‌اى باشد ، مانند : دوستى يا برادرى يا اشتراك در كار و مانند آن . « تضايف » يكى از نمونه‌هاى جامع عقلى است بدين شكل كه يكى از آن دو ، تصور نشود مگر در قياس با ديگرى مثل تصور پدر بودن با تصور فرزند بودن ، علت با معلول ، بالايى با پايينى ، كمتر با بيشتر و غير اينها . و جامع وهمى چيزى است كه به سبب آن ، وهم اقتضاء مىكند اجتماع دو جمله را در انديشه . مانند شبه تماثلى كه در دو رنگ سفيد و زرد وجود دارد واهمه آن ، دو را به گونهء دو مثل جلوه مىدهد بدين شكل كه قوهء واهمه ، با شتاب حكم مىكند : اين دو يك نوعند ولى بر يكى از آنها چيزى عارض شده است . بر خلاف عقل كه از آغاز ، درك مىكند زردى و سفيدى دو نوع متباين هستند كه داخل يك جنس يعنى : رنگ قرار گرفته‌اند . و از ابعاد جامع وهمى تضاد بالذّات است و تضاد بالذّات ، تقابل ميان دو چيز وجودى است كه بين آنها نهايت اختلاف باشد و آن دو بر يك محل تحقق يابد ، مانند : سياهى و سفيدى . و از ابعاد جامع وهمى ، تضاد بالعرض است مانند : سياه و سفيد . اين دو تضاد ذاتى بينشان نيست چون در يك محل تحقق پيدا نكرده‌اند . بل از اينرو كه اين دو در بر گيرندهء سياهى و سفيدى هستند ، تضاد عرضى دارند . يكى از ابعاد جامع وهمى شبه تضاد است مانند آسمان و زمين كه بين اين دو ، نهايت اختلاف از جهت بلندى و پايينى هست لكن مانند تضاد ذاتى در يك محل تحقق ، نيافته‌اند . بر چيزى كه آن ، شامل تضاد شود نيز تحقق پيدا نكرده‌اند . جامع خيالى ، چيزى است كه به سبب آن ، خيال ، اقتضاء مىكند اجتماع دو جمله را در انديشه ، بدين‌گونه كه بين آن دو ، به جهت تلازمشان پيش از عطف ، تقارنى در خيال باشد ، چه اين تلازم ، در حرفهء مخصوصى باشد و چه در عرف عموم مردم ، مانند : تيشه ، اره و مته در خيال نجار . و مانند : قلم ، دوات و كاغذ در خيال نويسنده . و مانند شمشير ، نيزه و زره در خيال جنگ آور و همين‌طور نمونه‌هاى ديگر . قرآن ، در اين قلمرو ، نمونه‌هاى درخشانى دارد .« أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ وَ إِلَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ وَ إِلَى الْجِبالِ كَيْفَ نُصِبَتْ وَ إِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ »( آيات 17 تا 20 سوره غاشيه ) . آيا به شتر نمىنگرند كه چگونه آفريده شده و به آسمان كه چگونه برافراشته شده و به كوهها كه چگونه گماشته شده و به زمين كه چگونه گسترده شده است . برحسب ظاهر ، بين شتر و آسمان و بين آسمان و كوهها و زمين ، مناسبتى نيست . لكن آيات ، بر اساس اسلوب حكيمانه و در اوج بلاغت است ، چون اين خطاب ، با اعرابى است كه در خيال آنان نيست مگر شتر كه اساس همه منافع ، پيش آنهاست . و در خيالشان نيست مگر زمين ، براى چرانيدن آن شترها و مگر آسمان براى آب نوشيدن آن شترها . و همين شترهاست كه آنان را در هنگام رخدادها به كوهها مىرساند . بنابراين ، خداوند متعال ، سخن را بر اساس آنچه آنان در خيال داشته‌اند ، آورده است .