تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 64 ) ( اخلاق اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
گفت : چون مردمش اين سخن را از او شنيدند ، او را زير لگد ماليدند تا مرد و خدايش ببهشت برد و در آن زنده و روزى خور است ، كه گفت : گفته شد در آب بهشت ، و بقولى او را سنگسار كردند تا كشتند ، و بقول حسن و مجاهد چون آن مردم آهنگ كشتن او كردند خدا او را بالا برد و او در بهشت است و نميرد تا دنيا نابود و بهشت ناياب شود ، گفتند : آن بهشت كه او در آن در آمده تواند كه ناياب شود و جاويدان نيست . و بقولى : چون او را كشتند خدا او را زنده كرد و ببهشت برد و چون در آن در آمد گفت : كاش مردم من ميدانستند بآمرزش پروردگارم برايم و اينكه مرا از ارجمندان داشته . در تفسير ثعلبى : بسندش از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلم آورده كه پيشتازان امتها سه كسند يك چشم بهمزدن بخداى يكتا كافر نبودند : على بن ابى طالب عليه السّلام و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون ، و آنان صديقان و خوش باورانند و على برتر آنانست . همه اينها را طبرسى « ره » در مجمع البيان آورده ( ج 8 ص 417 - 421 ) و اخبارى كه اين داستان را در بر دارند در مجلد پنجم گذشتند . او چلاق بود يا دست بريده . . . من گويم : گويا بيمارى خوره مايه اين بوده كه انگشتانش چنين بودند چنانچه خواهد آمد تفسير آن به خوره ، يا اينكه اين درد هم از دردها نبوده كه مغيره آن را از مؤمن دور دانسته يا مقصود بيان اينست كه گرفتارى به بيماريهاى بزرگ و رسواگر با كمال ايمان مخالفت ندارد ، و بقولى گويا انگشتان او بدنبال بيمارى خوره افتاده بودند و بدان اشاره كرده باينكه انگشتانش بكفش چسبيده بود . وانگاه انگشتانش را بكفش برگرداند ، از سخن راوى است يعنى امام چلاقى او را با دست خود نشان داد كه چنين بود و فرمود : گويا من مينگرم بچلاقى او يعنى