ماجراى با شيطان
گفتيم از اسامى كه در حال قبولى سالك بوى القا مىشود يكى اسم شيطانست و من آنگاه كه در حال بيخودى بودم شيطان را ديده و شناختم و در عين حال به ديدهى انكار و ناآشنائى بوى نگريسته تا وى را در بوته آزمايش قرار داده كه بدانم راست مىگويد يا دروغ از وى پرسيدم تو كيستى و نام تو چيست ؟
در پاسخ گفت من مرد غريبى هستم و نامم بوناق است گفتم نه چنين است بلكه تو عزازيلى ( يعنى شيطان ) وى كه چنين انتظارى را نداشت به من هجوم آورده گفت آرى من عزازيلم و از چنين اظهاريهاى چه نظرى داشتى و ميان ما و او ماجرايى اتفاق افتاد از جمله ديدم جامهام به جامه او دوخته شده چنانچه بدنم مماس با بدن او و آستينهايم در آستينهاى او داخل گرديده از اين حال احساس بيچارگى كرده و مانند اينكه راه نجاتى مىطلبيدم از وى پرسيدم بچه وسيلهاى ممكن است فرزند آدم از دست تو رهائى پيدا كند ؟
گفت در صورتى فرزند آدم از چنگال من آسوده خاطر مىشود كه جامهاش را از جامه من دور كند بدنبال آنچه گفت به كشش افتاديم او مىكشيد و من مىكشيدم سرانجام بر او پيروز آمدم و جامهام از جامه او جدا شد و او برهنه اندام گرديده و بلافاصله نابينا شد و اين واقعه را مىتوان با مضمون اين حديث مقايسه كرد كه فرموده است همانا شيطان مانند خون در رگ و پيوند آدمى جاريست اينك با