وجوديش معبود خود قرار داده و به خدا كه مذكور اوست توجهى نداشته لاجرم تشويش خاطر براى او بوجود مىآيد و صدائى كه بلند شود به گوش او مىرسد و چيزى كه ظاهر گردد مىبيند و حال آنكه هرگاه متوجه به مذكور خود باشد نه صدائى مىشنود و نه چيزى مىبيند و نه خاطرهء به دلش خطور مىكند .
ترك ذكر
گاهى سالك ذاكر به مقامى نايل مىآيد كه وى را از ذكر باز مىدارند و به او گفته مىشود دست از ذكر باز بدار و به بين چگونه ذكر از تو ياد مىكند و سالك به دنبال چنان وظيفهء مذكور است نه ذاكر آرى آدمى همواره مذكور حق است جز اين كه از كثرت تاريكىها و ضخامت حجابها گوش ذكر شنو ندارد و اثرى از آن مشاهده نمىنمايد .
بنابراين هرگاه سالك ذاكر در حيطه استغراق ذكر در آيد شيخ راه به وى دستور مىدهد تا از ذكر خوددارى كند و در رديف منقطعان قرار نگيرد زيرا ذكر همانا توقف در صفات و انقطاع از ذات است به عبارت ديگر ذاكر در هنگام ذكر متوجه به صفات است و مذكور را به صفاتى كه دارد ياد مىكند و از ذات او منقطع است و با دستور ترك ذكر توجه به ذات نمىنمايد .
و گاهى است سالك ذاكر پس از مدتى كه به ذكر لسان