خوددارى ورزيدند ، امامان نيز مىتوانند از انظار آنان پنهان گرديده و از دسترس آنان به دور باشند و زيان اين كار تنها بر كسانى است كه موجب پنهانشدنشان گرديدهاند و تنها آنان هستند كه عقلا ملامت و توبيخ مىشوند . و بدون شك درستى پنهان شدن امام ، با لزوم اصل وجود و سلامت وى به همان گونه كه قبلا بيان كرديم ، هيچ تضادى ندارد .
( 1 ) ثانيا : گروه زيادى كه اين انتقاد « تناقض » را بر اماميه مىگيرند مانند معتزله ، مرجئه ، زيديه و جبريه « 1 » كسانى هستند كه اين انتقاد
هامش
( 1 ) « جبريه » گروهى هستند كه عقيده دارند ، افعال بندگان گرچه در ظاهر تصور مىشود كه فاعل آنها خود بندگانند ولى در حقيقت فاعل آنها خالق بندگان است . آنان بر چندين دستهاند لكن مشهورترينشان فرقه « جهميه » طرفداران « جهم بن صفوان » اند كه از شاگردان مخصوص « جعد بن درهم » است و « خالد بن عبد اللَّه قسرى » در سال 124 او را به اتهام « زندقه و الحاد » به قتل رساند .
طبق نقل عدهاى ، « جهم بن صفوان » مردى صريح اللهجه بود كه بسيارى از عقايد اسلام و آيات قرآن را قبول نداشت .
نقل مىكنند كه وى ، در پارهاى از اوقات با طرفداران خود ، به بيمارستان جذاميان مىرفت و خطاب به طرفداران خود مىنمود و با اشاره به جذاميان ، از روى طعنه مىگفت : « خوب نگاه كنيد ، « ارحم الراحمين » با بندگان بيچارهء خود چه كرده است » ، ( ملل و نحل شهرستانى ، ص 86 ) .
« جهم » با اينكه عقيده به « جبر » داشت ، ولى در عين حال با خلفاى بنى اميه ، به خاطر ستمگريهاى آنان ، به جنگ پرداخت و در زمان « مروان حمار » آخرين خليفهء اموى ، با شخصى به نام « سريج بن حارث » بر « نصر بن سيار » والى خراسان شوريد و در آخر به دست « سلم بن احوز مازنى » كشته شد .
« جهميه » علاوه بر عقيدهء جبر ، عقايد ديگرى نيز دارند كه از جملهء آنها اين است كه :
1 - نمىتوان خداوند را به صفاتى كه بندگان او داراى آنها هستند مانند « حى ؛ زنده » ، « عالم ؛ دانشمند » نسبت داد ولى مىتوان او را به غير آنها مانند « قادر ؛ قدرتمند » ، « فاعل ؛ انجامدهنده » و « خالق ؛ آفريننده » نسبت داد .
2 - هيچ كارى را خداوند قبل از انجام و يا خلقتش ، نمىداند .
3 - انسان ، قادر بر هيچ كارى نيست و در افعال خود مجبور و بىاختيار است و نسبت دادن پارهاى از افعال به انسان به نحو مجاز است همان گونه كه افعالى به جمادات نسبت داده مىشود ؛ مثلا هنگامى كه مىگوييم خورشيد غروب و يا طلوع كرد ، آب جارى شد ، زمين روييد و امثال اينها ، اين افعال از اين اشيا صادر نشده ، بلكه عامل مؤثر و فاعل حقيقى جارى شدن ، روييدن و غير آن ، وجود نامرئى و پنهانى ، به نام « خداوند » است . ولى ما مجازا اين افعال را به خورشيد و زمين و آب ، نسبت مىدهيم .
4 - بودن « اهل بهشت » در بهشت و « اهل جهنم » در جهنم ، بدون پايان نيست ، كما اينكه بهشت و جهنم نيز عاقبت فانى خواهند شد ؛ زيرا همان گونه كه هيچ موجودى بدون اول نيست ، هيچ چيزى بدون آخر نمىتواند باشد . و آيهء : «خالِدِينَ فِيها *؛ اهل بهشت هميشه در بهشت به سر مىبرند » را نيز بر مبالغه حمل مىكنند نه بر حقيقت . براى اثبات اين مطلب به اين آيه استدلال مىكنند :خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ . . .، ( هود / 107 ) .
« افراد شقى و سعادتمند ، هميشه در بهشت و جهنم خواهند بود تا آن زمان كه خداوند بخواهد » .
با اين بيان كه خداوند هميشه بودن آنان را در بهشت و جهنم ، مشروط به خواستن و ارادهء خود كرده است ، هميشه بودن در بهشت و جهنم ، با مقيد شدن آن از نظر معنا سازگار نيست .
5 - كسى كه از روى علم و اطمينان خداوند را بشناسد و سپس با زبان وجود او را انكار كند ، كافر نمىشود به خاطر اينكه معرفت و علم به انكار زبانى از بين نمىرود .
6 - ايمان قابل تقسيم به ايمان قلبى و ايمان عملى و ايمان قولى نيست كما اينكه قابل شدت و ضعف نيز نمىباشد ، بلكه ايمان پيغمبران و مؤمنين به يك كيفيت مىباشد . ( براى اطلاع بيشتر به كتابهاى كلامى مراجعه شود - مترجم ) .