12 - و از اسماعيل بن محمد . . . روايت كند كه گفت : سر راه حضرت عسكرى عليه السّلام نشستم و چون بر من گذشت از تنگدستى به او شكايت كرده و برايش سوگند خوردم كه يكدرهم پول و ( تا چه رسد به ) بيشتر ندارم ، و خوراكى هم براى چاشتگاه و شام ندارم ! حضرت به من فرمود : آيا بدروغ سوگند به خدا ميخورى با اينكه دويست دينار اشرفى در زير خاك پنهان كردهاى ؟ و اينكه ميگويم نه براى آنست كه چيزى به تو ندهم ، اى غلام آنچه با خوددارى به او بده ، غلامش صد دينار به من داد سپس روى به من كرده فرمود : تو آن دينارها كه در زير خاك پنهان كردهاى در وقتى كه سخت بدانها نيازمند هستى از آنها محروم خواهى ماند ، و راست فرمود ، زيرا آن پولى كه حضرت به من داده بود آن را خرج كردم و به سختى به چيزى گرفتار شدم كه پولى را خرج كنم و درهاى روزى بر من بسته شد ، و بناچار سر آن پولى كه زير خاك پنهان كرده بودم رفتم و خاكها را پس كردم ولى پولها را نيافتم ، بعد معلوم شد پسرم جاى پولها را دانسته و آنها را برداشته و گريخته است ، و به هيچ چيزى از آن پولها دست نيافتم .
13 - و از على بن زيد بن على بن حسين حديث كند كه گفت : من اسبى داشتم كه آن را دوست داشتم و در هر انجمنى از آن اسب سخن ميگفتم ، روزى با آن اسب خدمت حضرت عسكرى رفتم ، حضرت فرمود : اسبت چه شد ؟ عرض كردم : آن را دارم و هم اكنون بر در خانهء شما است كه من از آن پياده شدم ، فرمود : اگر ميتوانى تا شب نشده آن را با كسى كه خريدار است عوض كن ، و در اين سخن بوديم كه كسى بر آن حضرت داخل شد و سخن حضرت را بريد ، من انديشناك برخاستم و به خانه رفتم و جريان را ببرادرم
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 318
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣١٨