گفتم ، او گفت : من نميدانم در اين باره چه بگويم ، من هر چه فكر كردم حيفم آمد و دلم راضى نشد آن را بفروشم تا شب شد ، چون نماز عشا را خواندم تيمارگر اسب آمده گفت : مولاى من ! اسبت مرد ! من غمناك شدم و دانستم مقصود آن حضرت از آن سخن اين پيش آمد بوده ، چند روز گذشت و من خدمت آن حضرت رفتم و در دل با خود ميگفتم : كاش بجاى آن يك چهار پائى ( و مركبى ) به من ميداد ، همين كه نشستم پيش از آنكه چيزى بگويم فرمود : آرى جاى آن را به تو خواهيم داد ، اى غلام آن يابوى قرمز مرا به او بده سپس فرمود : اين بهتر از اسب تو است ، پشتش هموارتر و عمرش درازتر است .
14 - و از احمد بن محمد روايت كند كه گفت : مهدى عباسى دست بكشتار مواليان ترك و وابستگان خود زد من نامهء به حضرت عسكرى نوشتم كه : سپاس خداى را كه او را از ما به خود سرگرم كرد ، زيرا من شنيده بودم شما را تهديد كرده و گفته است : من ايشان را از روى زمين بر ميدارم ، حضرت عسكرى به من نوشت : اين سخن عمرش را كوتاهتر كرد ، از امروز پنج روز بشما و روز ششم پس از خوارى و ذلتى كه به او برسد كشته خواهد شد ، و چنان شد كه فرمود .
15 - و از محمد بن اسماعيل . . . روايت كند كه گفت : هنگامى كه حضرت عسكرى را بزندان انداختند عباسيان بنزد صالح بن وصيف ( كه حضرت در خانهء او زندانى بود ) رفته به او گفتند : بر او سختگيرى كن و گشايش بر او مده ! صالح گفت : چه كنم با او ؟ ! من دو مرد از بدترين كسانى كه دسترسى
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 319
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣١٩