4 - و از احمد بن حارث قزوينى روايت كند كه گفت : من با پدرم در سامراء بوديم و پدرم كارش رسيدگى كردن باسب و استر حضرت عسكرى عليه السّلام بود ، ( و باصطلاح بيطار آنها بود ) گويد :
مستعين خليفه استرى داشت كه در زيبائى و بزرگى مانند نداشت و كسى نمىتوانست بر آن سوار شود ، و دهنه و زين بر او بنهد ، و همهء رامكنندگان ستور را آورده بودند و هيچ كدام نتوانستند چارهء بكنند ، يكى از نديمان و همنشينان خليفه به او گفت : چرا پيش حسن ابن الرضا نمىفرستى كه بيايد يا سوار اين استر شود و يا اينكه استر او را ميكشد ( و تو از او راحت شوى ) ؟ خليفه بنزد آن حضرت فرستاد و پدرم نيز با آن حضرت برفت من هم بدنبال پدرم رفتم ، چون حضرت وارد خانهء خليفه شد نگاهى باستر كرده كه در صحن خانه ايستاده بود ، پس بنزد آن استر برفت و دست بر كپلش گذارد ، من نگاه كردم ديدم استر عرق زيادى كرد بطورى كه عرق از آن استر ميريخت ، آنگاه حضرت پيش مستعين رفته و سلام كرد و مستعين خوش آمد گفته جا باز كرد و نزديك خود او را نشانيده گفت : اى ابا محمد ( كنيهء حضرت عسكرى عليه السّلام است ) اين استر را دهنه بزن ، حضرت بپدرم گفت : اى غلام استر را دهنه بزن ، مستعين گفت : شما خود دهنهاش كن ، حضرت رولباسى خود را كه در برداشت بر زمين گذارده برخاست استر را دهنه كرده بجاى خويش بازگشت و نشست ، مستعين گفت : اى ابا محمد زينش كن ! حضرت بپدرم فرمود : اى غلام استر را زين كن مستعين گفت : شما خودت آن را زين كن ، حضرت دوباره برخاست استر را زين كرد مستعين گفت : ميتوانى سوار آن شوى ؟ فرمود : آرى ، و بىآنكه استر سركشى كند
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 314
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣١٤