نگاهش بحسن بن على عليهما السّلام ( فرزندش ) افتاد كه با گريبان چاك زده آمده و در سمت راست آن حضرت ايستاده و ما او را نمىشناختيم و پس از اينكه ساعتى ايستاده بود حضرت به او نگاهى كرده فرمود :
پسر جان براى خدا شكرى تازه كن كه خدا در بارهء تو دستورى تازه كرد ، حسن عليه السّلام گريست و گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، ستايش خداى را سزاست كه پروردگار جهانيانست و از او در خواست تماميت نعمتش را براى خود كنم ، و انا
لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، ما پرسيديم : اين جوان كيست ؟ گفتند : اين حسن بن على فرزند اوست ، و به نظر مادر آن روز حدود بيست سال داشت ، پس در آن روز ما او را شناختيم و دانستيم كه با اين سخن اشاره بامامت او كرد و او را جانشين خود قرار داد .
9 - و از محمد بن يحيى روايت كند كه گفت : پس از اينكه محمد بن على از دنيا رفت خدمت حضرت هادى عليه السّلام رفتم و به آن حضرت تسليت گفتم و ابو محمد حسن بن على عليه السّلام نشسته بود ، حضرت هادى عليه السّلام به او رو كرده فرمود : همانا خداوند در وجود تو جانشينى از او قرار داده پس خدا را حمد كن .
( و سپاس او را بجاى آر ) .
10 - و از ابى هاشم جعفرى روايت كرده كه گفت : پس از آنكه محمد بن على از دنيا رفت من در خدمت حضرت هادى عليه السّلام بودم و پيش خود فكر ميكردم كه به آن حضرت بگويم : گويا داستان أبو جعفر