زيبائى جداگانه برايش آماده سازند كه خود متوكل در آنجا بديدنش رود .
چون موسى بسامرا رسيد حضرت هادى در پل وصيف كه جايى بود براى استقبال از آنان كه به شهر سامرا وارد ميشدند ، بديدار موسى رفت و بر او سلام كرده و احترامات لازمه را بجا آورد آنگاه به او فرمود :
همانا اين مرد تو را به اين شهر آورده كه آبرويت بريزد ، و پردهء حرمتت به درد ، و از ارزش تو بكاهد ، مبادا نزد او اقرار كنى كه هيچ گاه شراب خوردهاى ؟ اى برادر از خدا بترس كه مرتكب گناهى شوى ! موسى گفت : اكنون كه مرا براى اين كار خواسته است چارهء من چيست ؟ فرمود : از ارزش و رتبه خود مكاه ، و نافرمانى پروردگار خويش مكن ، و كارى كه آبرويت را بريزد انجام مده ، زيرا اين مرد مقصودى جز ريختن آبرو و پردهدرى تو ندارد ! موسى نصيحت حضرت هادى را نپذيرفت ، و آن حضرت هر چه به او اصرار كرد و او را پند داد او از سخن خود دست بر نداشت و زير بار نصيحتهاى آن حضرت نرفت ، همين كه حضرت ديد موسى اندرز او را نمىپذيرد فرمود : حال كه چنين است پس بدان كه آن مجلسى كه تو ميخواهى با او يك جا جمع شويد هرگز فراهم نخواهد شد ، راوى گويد : موسى سه سال در سامرا ماند و هر روز بدر خانهء متوكل مىآمد ( كه بنزد او رود ) به او ميگفتند : امروز متوكل سر گرم كارى است ( كه ملاقات با او ميسور نيست ) پس آن روز ميرفت و فردا مىآمد به او ميگفتند : امروز مست است ، روز ديگر مىآمد ميگفتند : امروز دوا خورده ، و هم چنان سه سال بر اين منوال گذشت تا اينكه متوكل كشته شد ، و در مجلس شراب و ميخوارگى با او ننشست .
9 - و محمد بن على از زيد بن على بن حسين بن زيد روايت كند كه گفت : من بيمار شدم پس شبانه پزشكى براى معالجهء من آمد و دوائى براى من دستور داد كه آن را سحرگاه بگيرم و چند روز بخورم
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 295
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٩٥