3 - ابن قولويه ( بسندش ) از على بن خالد روايت كند كه گفت : من در سامره بودم پس شنيدم در آنجا مردى زندانى است كه او را كت بسته از شام آوردهاند و گويند : او ادعاى پيغمبرى كرده ، على بن خالد گويد : بدر زندان رفته و با نگهبانان و دربانان زندان سازش كردم تا خود را به آن مرد رساندم ، ديدم مردى فهميده و خردمند است گفتم : سرگذشت تو چيست ؟ گفت : من مردى هستم كه در شام بودم و در جايى كه گويند : سر مقدس حسين عليه السّلام را در آنجا گذاردهاند خداى را عبادت و پرستش ميكردم ، شبى همين طور در آنجا رو بمحراب مشغول عبادت و ذكر خدا بودم ناگاه ديدم شخصى روبروى من ايستاده ، من به دو نگاه كردم به من فرمود : برخيز ، من با او برخاسته كمى راه رفت ديدم من در مسجد كوفه هستم ، به من گفت : اين مسجد را مىشناسى ؟ گفتم : آرى اين مسجد كوفه است ، پس آن مرد نماز خوانده من نيز با او نماز خواندم پس بيرون آمد من نيز با او رفتم كمى راه كه رفتم ديدم در مسجد رسول خدا ( ص ) هستم ، پس سلام بر رسول خدا ( ص ) كرده و نماز خواند ، من نيز با او نماز خوانده سپس بيرون آمد و من نيز بيرون آمدم و كمى راه رفت ديدم در همان جا كه عبادت ميكردم در شهر شام هستم و آن مرد از ديدهء من پنهان شد ، يك سال از اين جريان گذشت و من از آنچه ديده بودم در شگفت بودم ، چون سال آينده شد همان شخص را ديدم ( كه آمد ) و من از ديدن او خورسند شدم پس مرا خوانده من بدنبالش رفتم و مانند سال گذشته آنچه كرده بود همانها را انجام داد ، و چون بشام رسيد و خواست از من دور شود به او گفتم : ترا به حق آن كسى كه اين نيروئى كه من ديدم به تو داده بگو كيستى ؟
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 279
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٧٩