حضرت نماز صبح را خواند به من فرمود : بالاى بام برو ببين چيزى ميشنوى ؟ من بالاى بام رفتم صداى گريه و شيونى شنيدم كه كم كم زيادتر ميشد سبب آن را نفهميدم بناگاه ديدم مأمون از درى كه ميان خانهء او و حضرت رضا عليه السّلام بود وارد شده و ميگفت : اى آقاى من اى ابا الحسن خدا شما را در مصيبت فضل بن سهل اجر دهد كه او بحمام رفته و گروهى با شمشير بر سر او ريختهاند و او را كشتهاند ، و سه نفر از كسانى كه بحمام ريختهاند گرفتهاند و يكى از آنها پسر خالهء فضل - ابن ذى القلمين - است . و لشكريان و افسران و هواخواهان فضل بر در خانهء مأمون ريخته بودند ، و ميگفتند : مأمون او را غافلگير كرده و كشته است و به او بد ميگفتند و انتقام خون او را ميخواستند ، و آتش آورده بودند كه در را بسوزانند ، پس مأمون به حضرت رضا عرض كرد : اى آقاى من چنانچه صلاح بدانيد بيرون برويد و با نرمش و آرامى اين مردم را از در خانهء من پراكنده كنيد ، حضرت فرمود : آرى ميروم ، و سوار شده به من نيز فرمود : اى ياسر سوار شو پس همين كه از در خانه بيرون شديم نگاهى بمردم كه ازدحام كرده بودند فرمود و بدست به آنان اشاره كرد كه پراكنده شويد ، ياسر گويد : به خدا مردم بطورى پراكنده شدند كه روى همديگر ميريختند ، و به هيچ كس اشاره نكرد جز اينكه دويده و رفت .
و نيز ابن قولويه ( بسند خود ) از مسافر روايت كند كه گفت : چون هارون بن مسيب ( والى مدينه ) خواست بجنگ محمد بن جعفر رود ( و او فرزند حضرت صادق عليه السّلام است كه در مكه خروج كرد و شمهء از حالاتش در فصل ( 1 ) از باب ( 14 ) گذشت مراجعه شود ) حضرت رضا عليه السّلام ( كه آن وقت در مدينه بود ) به من فرمود : بنزد هارون بن مسيب برو و به او بگو : فردا براى جنگ بيرون مرو كه اگر فردا بيرون روى
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٥٩