سهل و برادرش حسن نزد آن حضرت سخن ميگفت ، حضرت عيب كارهاى آن دو را براى مأمون ميگفت ، و او را از اينكه چشم و گوش بسته بسخنان آن دو گوش ميدهد نهى فرموده و باز ميداشت ، فضل بن سهل و حسن برادرش اين جريان را فهميدند و شروع كردند نزد مأمون بدگوئى كردن از آن حضرت و خرده گرفتن بر كارها و سخنان آن جناب ، و گفتن سخنان و ذكر مطالبى كه آن حضرت را از نظر مأمون دور سازند و او را از ميل و علاقهء مردم نسبت به آن حضرت مىترسانيدند و پيوسته اين گونه سخنان بمأمون گفتند تا اينكه رأى مأمون را در بارهء آن حضرت دگرگون ساختند و تصميم بكشتن آن بزرگوار گرفت ، و چنان شد كه روزى آن حضرت با مأمون طعامى خوردند و حضرت از آن خوراك بيمار شد و مأمون نيز خود را ببيمارى زد .
محمد بن على بن حمزه از منصور بن بشير از برادرش عبد اللَّه بن بشير روايت كرده كه گفت : مأمون به من دستور داد ناخنهاى خود را بلند كنم و اين كار را براى خود عادى كنم و براى كسى درازى ناخن خود را آشكار ننمايم ، من نيز چنان كردم ، سپس مرا خواست و چيزى به من داد كه شبيه بتمر هندى بود و به من گفت : اين را بهمهء دو دست خود بمال ، من چنان كردم سپس برخاسته و مرا به حال خود گذارد و نزد حضرت رضا عليه السّلام رفته گفت : حال شما چگونه است ؟ فرمود : اميد بهبودى دارم ، مأمون گفت : من نيز به حمد اللَّه امروز بهترم ، آيا هيچ كدام از پرستاران و غلامان امروز بنزد شما آمدهاند ؟ حضرت فرمود :
نه ، مأمون خشمناك شده بغلامان فرياد زد ( كه چرا رسيدگى به حال آن حضرت نكردهاند ) .
سپس گفت : هم اكنون آب انار بگير و بخور كه براى رفع اين بيمارى چارهء جز خوردن آن نيست ، برادر عبد اللَّه بن بشير گويد : پس به من گفت : انار براى ما بياور ، و من انارى چند حاضر كردم مأمون گفت : با دست خود آن را بفشار من فشردم و مأمون آن آب انار فشرده را با دست خود به حضرت خورانيد
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 261
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٦١