چون بعراق بازگشت ( برگشت كار برامكه شد و چنانچه ميدانيم هارون تار و مارشان كرده و جعفر ) تكه تكه شد .
5 - و نيز بسندى ديگر از ابراهيم بن موسى روايت كرده كه گفت : من به حضرت رضا عليه السّلام در بارهء چيزى كه از او خواسته بودم اصرار و پافشارى ميكردم ( كه زودتر حاجت روايم سازد ) و آن جناب هر بار به من وعده ميداد ، پس روزى آن حضرت باستقبال والى مدينه بيرون آمد و من نيز همراهش بودم ، تا نزديك قصر فلان رسيد و در آنجا در زير چند درختى كه بود پياده شد و من نيز با او پياده شدم و شخص ديگرى با ما نبود ، من گفتم : قربانت اين عيد رسيد و به خدا من يكدرهم بلكه كمتر از آن نيز ندارم ؟ ! حضرت با تازيانهء خود زمين را به سختى خراش داده آنگاه دست بدان زمين زده و شمش طلائى از آن بر آورد و به من فرمود : از اين منتفع و بهرهمند شو ، و آنچه ديدى پنهان دار .
6 - و بسند ديگر از مسافر روايت كرده كه گفت : خدمت حضرت رضا عليه السّلام در منى بودم پس يحيى بن خالد از آنجا گذشت و سر و روى خود را براى جلوگيرى از گرد و غبار پوشانده بود ، حضرت فرمود : اين بيچارهها نميدانند امسال چه بسرشان خواهد آمد ؟ سپس فرمود : از آن شگفتتر من و هارون هستيم كه مانند اين دوئيم - و دو انگشت خود را بهم چسباند - ( يعنى من و هارون در كنار هم دفن خواهيم شد ) مسافر گويد : به خدا من معناى سخن آن حضرت را نفهميدم تا وقتى كه آن حضرت را در كنار هارون دفن كرديم .
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٤٩