خلافت را بطور مشورت ميان شش نفر قرار داد كه يكى از آنان جد تو امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام بود ، و شرط كرد در بارهء آن كس كه از آن شش نفر مخالفت كند باينكه گردنش را بزنند ، و شما بناچار بايد آنچه من خواستهام بپذيرى من راهى جز اين ندارم ! حضرت رضا عليه السّلام فرمود : من وليعهدى را مىپذيرم به شرط آنكه نه أمرى كنم و نه نهيى و نه فتوائى دهم و نه حكمى ، و نه كسى را به كار گمارم و نه كسى را از كار بر كنار كنم ، و هيچ چيزى را كه پا بر جاست دگرگونش نسازم ، مأمون همهء اين شرائط را پذيرفت .
حسن بن محمد از جدش از ابن سلمة نقل كرده كه گفت : من و محمد بن جعفر در خراسان بودم در آنجا شنيدم روزى ذو الرياستين بيرون آمده ميگفت : شگفتا ! چيز شگفتى ديدم ! از من بپرسيد چه ديدم ؟ گفتند : خدايت اصلاح كند چه ديديد ؟ گفت : ديدم مأمون بعلى بن موسى الرضا ميگفت : من چنين انديشه كردهام كه كار مسلمانان و خلافت را بعهدهء تو نهم و آنچه در گردنم مىباشد آن را بر داشته به گردن شما بنهم ؟ و ديدم كه على بن موسى ميگفت : اى امير المؤمنين من طاقت و تاب و نيروى آن را ندارم ، و من هرگز خلافتى را بىارزشتر از اين خلافت نديدم كه مأمون شانه از زير بار آن خالى ميكرد و بعلى بن موسى واگذار ميكرد ، و على بن موسى از پذيرفتن آن خوددارى مينمود و بسوى مأمون بر ميگرداند .
و گروهى از تاريخ نويسان و وقايع نگاران زمان خلفاء روايت كردهاند : كه چون مأمون تصميم
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 251
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٥١