پيغمبر ( ص ) كه فلان نام داشت به گردن من حقى داشت ( و پولى از من طلبكار بود ) پس مطالبهء آن حق را كرد و پافشارى در گرفتن آن نمود ( و من نيز توانائى پرداخت آن را نداشتم ) من كه چنين ديدم نماز صبح را در مسجد رسول خدا ( ص ) خواندم سپس بسوى حضرت رضا عليه السّلام كه در عريض ( نام جايى است در يك فرسنگى مدينه ) بود رهسپار شدم ، چون نزديك در خانهء آن حضرت رسيدم ديدم سوار بر الاغى است و ردائى در بر دارد و رو برويم از خانه درآمد ، چون نظرم به آن جناب افتاد شرم كردم كه حاجت خود را اظهار كنم ، همين كه به من رسيد ايستاد و به من نگريست ، من بر آن حضرت سلام كردم - و ماه رمضان بود - سپس گفتم : قربانت گردم همانا دوست شما فلان كس از من طلبى دارد و به خدا مرا رسوا كرده - و من به خدا پيش خود گمان ميكردم ( پس از اين شكايتى كه از او كردم ) آن حضرت به او دستور خواهد داد از مطالبه كردن طلب خود از من خوددارى كند - و به خدا به آن حضرت نگفتم چه مقدار از من ميخواهد ، و هيچ نامى از چيز ديگر نيز پيش او نبردم ، پس به من دستور فرمود بنشينم تا باز گردد ، پس همچنان در آنجا ماندم تا نماز مغرب را خواندم و ( چون ) روزه بودم ، دلم تنگ شد و خواستم بازگردم كه ديدم آن حضرت پيدا شد و مردم گرد او را گرفتهاند و گدايان نيز سر راه او نشسته بودند و آن جناب بايشان صدقه ميداد تا اينكه رفت و داخل منزل خود شد سپس بيرون آمده مرا پيش خواند ، من برخاسته با او به داخل خانه رفتم ، و با هم نشستيم و من شروع كردم از ابن مسيب ( امير مدينه ) براى او صحبت كردن و من زياد ميشد كه براى آن جناب از ابن مسيب سخن ميگفتم ، چون از سخن فارغ شدم فرمود : گمان نميكنم افطار كرده باشى ؟ عرضكردم : نه ، پس براى من خوراكى خواست و آوردند پيش روى من گذاردند و بغلام دستور داد با من هم خوراك شود ، پس من و غلام از آن خوراك خورديم ، و چون دست از خوراك كشيديم
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 247
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٤٧