تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
داشته و به او دستور داده آن حضرت را بكشد ، فضل اقدام بدان كار ننمود ، هارون از اينكه فضل دستورش را نپذيرفته در خشم شد و مسرور خادم را طلبيده به او گفت : هم اكنون با شتاب ببغداد برو و يكسره بنزد موسى بن جعفر ميروى و اگر ديدى كه او در آسايش و رفاه است اين نامه را بعباس بن محمد برسان و به او دستور بده آنچه در آن نوشته شده انجام دهد ، و نامهء ديگرى نيز به او داد و گفت : اين نامه را نيز بسندى بن شاهك برسان و به او دستور ده از فرمان عباس بن محمد پيروى كند ، مسرور شتابانه ببغداد آمد و يكسره بخانهء فضل بن يحيى رفت و كسى نميدانست براى چه كارى آمده ، پس بنزد موسى بن جعفر عليهما السّلام رفت ، و او را به همان حال كه بهارون خبر داده بودند ( در آسايش و رفاه ) بديد ، پس بدون درنگ بنزد عباس بن محمد و سندى بن شاهك رفته و نامه‌ها را بايشان داد ، زمانى نگذشت كه مردم ديدند فرستادهء عباس بن محمد دوان دوان بخانهء فضل بن يحيى رفت و فضل وحشت‌زده و هراسان با آن فرستاده بنزد عباس بن محمد رفت ، پس عباس بن محمد چند تازيانه و عقابين خواست ( عقابين ظاهرا چيزى بوده مانند تخته كه شخص را روى آن مىبسته‌اند ، و در كتب لغت معنائى براى آن نيافتم ) و دستور داده فضل را برهنه كرده و سندى بن شاهك صد تازيانه بر او زد ، و فضل از خانه عباس رنگ پريده بيرون آمد بر خلاف هنگام رفتن ، و بمردمى كه در چپ و راست كوچه ايستاده بودند سلام ميكرد ، ( پس از اين جريان ) مسرور داستان را براى هارون نوشت ، هارون دستور داد حضرت را بسندى بن شاهك بسپارند ، و خود هارون مجلسى ترتيب داد كه گروه بسيارى در آن انجمن كردند ، آنگاه گفت : اى گروه مردم همانا فضل بن يحيى نافرمانى مرا كرد ، و از دستور من سرپيچى نمود ، و من در نظر گرفته‌ام او را لعنت كنم پس شما نيز او را لعن كنيد ، پس مردم از هر سو او را لعنت كرده بدانسان كه از صداى لعنت آنان در و ديوار قصر بلرزه درآمد ، اين خبر به گوش يحيى بن خالد ( پدر فضل ) رسيد ، بشتاب