سوار شده بنزد هارون آمد ، و از در مخصوص غير از درب معمول وارد قصر هارون شده و از پشت سر هارون بطورى كه او نفهميد وارد شده بنزد او آمد و گفت : اى امير المؤمنين بسخن من گوش فرا دار ، هارون با ناراحتى گوش بسخن يحيى داد ، يحيى گفت : همانا فضل جوانى تازه كار است و من آنچه تو خواهى ( از كشتن موسى بن جعفر ) انجام خواهم داد ، هارون صورتش از هم باز شده و خوشحال شد ، و رو بمردم كرده گفت : همانا فضل در بارهء چيزى نافرمانى مرا كرده بود پس من او را لعن كردم ، و همانا توبه و بازگشت بفرمانبردارى من كرد پس او را دوست بداريد ، مردم گفتند : ما دوستدار هر كس هستيم كه تو او را دوست دارى ، و دشمن هستيم با هر كه تو او را دشمن دارى ، و ما اكنون او را دوست داريم .
سپس يحيى بن خالد بشتاب از آنجا بيرون آمد تا وارد بغداد شد ، مردم از آمدن يحيى ببغداد ( به اين شتاب ) وحشتزده شدند و هر كس در بارهء آمدن يحيى ببغداد سخنى گفت ، و خود يحيى وانمود كرد كه براى ترتيب دادن وضع شهر و سركشى به كارهاى عمال و فرمانداران به شهر آمده ، و ( براى پوشاندن مقصد شوم خود نيز ) چند روزى به اين كارها مشغول شد سپس سندى بن شاهك را طلبيد و دستور كشتن آن حضرت را به او داد و او نيز انجام آن را گردن گرفت ، و ترتيب كشتن آن امام معصوم عليه السّلام به اين گونه بود كه سندى بن شاهك زهرى در غذاى آن بزرگوار ريخته و بنزد او آورد ، و برخى گفتهاند : آن زهر را در رطب قرار داد پس حضرت از آن ( غذا يا رطب مسموم ) ميل فرموده اثر زهر را در بدن خويش احساس فرمود ، و پس از آن سه روز آن بزرگوار ببيمارى سختى مبتلا شد و در روز سيم از دنيا رفت .
و چون حضرت از دنيا رفت سندى بن شاهك فقهاء و بزرگان اهل بغداد را بنزد آن بزرگوار
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٣٤