از آن جمله است داستانى كه مورّخين در برخورد آن جناب با منصور دوانيقى روايت كردهاند ، كه منصور بربيع حاجب دستور داد آن جناب را حاضر كند ، و او طبق دستور امام را حاضر كرد ، همين كه منصور آن حضرت را بديد به او گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم ! آيا تو در بارهء سلطنت من بجدال پرداخته و مردم را بازگردانى ، و نقشه براى ( بهم زدن خلافت ) من ميكشى ؟ امام صادق عليه السّلام فرمود :
به خدا من چنين نكرده و نه چنين قصدى داشتهام ! و اگر سخنى در اين باره به تو رسيده از دروغگوئى بوده است ( كه به من دروغ بسته ) و اگر خواهى كرد ( آنچه گفتى ) پس همانا بيوسف ستم شد و او بخشيد ، و ايوب ببلا دچار شد و صبر كرد ، و بسليمان نعمت داده شد و او شكر كرد ، و اينان پيغمبران خدا هستند و نژاد تو نيز به آنان رسد ؟ منصور گفت : آرى بدينجا بالا بيا ، حضرت بالا رفت ، منصور گفت : همانا فلان پسر فلان آنچه من گفتم در بارهء تو گفت ؟ فرمود : او را حاضر كن اى امير المؤمنين تا صدق گفتار من روشن شود ، منصور آن مرد را حاضر كرده به او گفت : تو خود شنيدى آنچه از جعفر بن محمد براى من گفتى ؟ گفت : آرى ، حضرت صادق عليه السّلام بمنصور فرمود : او را سوگند ده كه آن را از من شنيده ! منصور به آن مرد گفت : آيا قسم ميخورى ؟ گفت آرى و شروع كردن به قسم خوردن ، امام صادق عليه السّلام به او فرمود : اى امير المؤمنين بگذار من او را سوگند دهم ؟ منصور گفت : بده ، حضرت به آن مرد فرمود : ( اين گونه سوگند ياد كن ) بگو « از حول و نيروى خدا بيزارم و بحول و نيروى خود پناه برم كه جعفر بن محمد چنين و چنان كرد ، و چنين و چنان گفت » ؟ آن مرد كمى خوددارى كرد سپس به همان گونه قسم خورد ، پس از جا برنخاسته بود كه پا به زمين زده و بمرد ، منصور گفت : پايش را بكشيد و بيرونش اندازيد خدايش لعنت كند .
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٧٧