يارى او ، حسين بن على در ميان هيجده تن از خاندان خود و شصت تن از پيروانش بر ما درآمد ، ما از آنان خواستيم يا اينكه تسليم شوند يا سر بفرمان امير عبيد اللَّه بن زياد نهند ، يا جنگ كنند ؟ پس جنگ را پذيرفتند ، ما بامدادان كه خورشيد سر زد بر ايشان تاختيم و از هر سو ايشان را احاطه نموده تا اينكه شمشيرهاى خود را بالاى سرشان گرفتيم ، پس آنان بىآنكه پناهى داشته باشند از هر سو ميگريختند ، و از ترس ما به تپهها و گوديها پناه مىبردند چنانچه كبوتر از ترس باز شكارى به اين سو و آن سو پناهنده شود ، پس به خدا اى امير المؤمنين چيزى بر ايشان نگذشت جز به مقدار كشتن شترى يا خواب آن كس كه پيش از ظهر ميخوابد كه ما همهء ايشان را از پاى درآورده كشتيم ، و اينك تنهاى بيسر ايشان است كه برهنه افتاده و جامهشان خون آلود ، و گونهشان خاك آلوده است ، آفتابهاى سوزان بر آنان بتابد ، و بادهاى بيابان خاك و غبار بر ايشان فرو ريزد ، ديداركنندگانشان بازهاى شكارى و كركسان صحرا باشند .
( مترجم گويد : گويا اين بخت برگشته در تمام طول راه كوفه و شام خود را آماده پاسخگوئى بيزيد ميكرده ، و اين سخنان دور از حقيقت را روان مينموده و همه جا سرگرم بتمرين آنها بوده كه جايزهء شايانى از يزيد بگيرد ، خوشبختانه چنانچه طبرى و ديگران نقل كنند يزيد از سخنان او وحشت كرده گفت : ابن زياد تخم دشمنى مردم را با اين كارى كه انجام داد در دل مردم كاشته و از ناراحتى كه پيدا كرد زحر را از پيش خود بيرون كرده هيچ جايزه و بهرهء به او نداد ، و اين از خبرهاى غيبى بود كه حسين عليه السّلام فرموده بود ، كه گويند : در راه كربلا بزهير بن قين فرمود : زحر بن قيس سر مرا باميد جايزه براى يزيد خواهد برد و يزيد چيزى به او نخواهد داد بهر صورت ) ، يزيد ( كه اين سخنان را شنيد ) لختى سر به زير انداخته آنگاه سر برداشت و گفت : من بفرمانبردارى شما بدون كشتن حسين خوشنود مىشدم ( و نيازى بكشتن او نبود ) و همانا اگر من با او برخورد كرده بودم از او ميگذشتم .
[ ورود اهل بيت به شام و مجلس يزيد ]
سپس عبيد اللَّه بن زياد پس از اينكه سر حسين عليه السّلام را بشام فرستاد دستور داد زنان و كودكان را