ديد نيروى مقاومت در برابر آنان را ندارد درنگ كرد ) تا چون شب شد كس فرستاده او را از خانه بيرون كشيده گردنش را زدند و در جايى بنام سبخه او را بدار زدند ، رحمة اللَّه عليه .
و چون روز ديگر شد عبيد اللَّه بن زياد سر حسين عليه السّلام را فرستاد در كوچههاى كوفه و در ميان قبائل بگرداندند ، و از زيد بن ارقم روايت شده كه گفت : آن سر مقدس را كه بر نيزهء بود بر من عبور دادند و من در غرفه و بالاخانهء خود نشسته بودم چون برابر من رسيد شنيدم كه اين آيه را ميخواند :
«
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ
. . . . يعنى آيا پنداشتى كه ( داستان ) اصحاب كهف و رقيم از آيتهاى ما شگفت بودند ! » ( سورهء كهف آيه 9 ) پس به خدا از هراس موى تنم راست شده داد زدم : به خدا اى پسر رسول خدا ( داستان ) سر تو شگفتتر و حيرت انگيزتر است ( يعنى اصحاب كهف و رقيم اگر چه داستان شگفت انگيزى داشتند لكن پس از مرگ سخن نگفتند و داستان سر تو شگفت انگيزتر است كه پس از بريده شدن از بدن سخن ميگويد و تلاوت قرآن مىكند ) .
و چون آن مردم ناپاك از گردش دادن آن سر در شهر كوفه فارغ شدند آن را بدر قصر آوردند ، و ابن زياد آن سر را به حر بن قيس داد و سرهاى ياران آن حضرت را نيز به او سپرده او را بنزد يزيد بن معاويه فرستاد ، و ابا بردة پسر عوف ازدى ، و طارق پسر أبى ظبيان را با گروهى از مردم كوفه نيز همراه او روان كرد ، و آنان بيامدند تا در دمشق آن سر را بر يزيد وارد كردند ، عبد اللَّه بن ربيعهء حميرى گويد : من در دمشق پيش يزيد بن معاويه بودم كه زحر بن قيس بيامد تا بر يزيد درآمد ، يزيد گفت :
واى بر تو چه خبر ؟ و چه همراه آوردهاى ؟ زحر گفت : اى امير المؤمنين مژده گير به پيروزى خدا و