تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 24

مساهمون:

ص٢٤
بنى اسد يافتيم ، و او را نزد هارون آورديم ، هارون بوى گفت : مرا آگاه كن كه اين تپه چيست ؟ پير مرد گفت : اگر امانم دهى ترا آگاه سازم ، هارون گفت : عهد و پيمان خدا براى تو است ( و من با خدا عهد كنم ) كه ترا از جايگاهت بيرون نكنم و آزارت ندهم ؟ پير مرد گفت : پدرم از پدرانش براى من حديث كرده كه آنها گفته‌اند : در اين تپه قبر على بن ابى طالب عليه السّلام است ، و خداى تعالى آنجا را حرم امن قرار داده ، و هيچ چيزى بدان جا پناه نبرد جز اينكه ايمن شود ، پس هارون پياده شد و آبى خواسته وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند ، و خود را به خاك آن ماليد و گريست ، پس برگشتيم . محمد بن عايشه ( يكى از راويان حديث ) گويد : من اين داستان را ( از عبد اللَّه بن حازم شنيدم ولى ) نتوانستم بپذيرم و دلم آن را به خود راه نميداد ، تا اينكه چند روزى گذشت و من براى بجا آوردن حج به مكه رفتم ، در آنجا ياسر : زين بان ( نگهبانان زين ، يا سازندهء زين ) هارون را ديدار كردم ، و شيوه‌اش چنين بود كه چون از طواف فارغ ميشديم مىآمد و با ما مىنشست ، پس ( روزى ياسر از اين در و آن در ) سخن بميان آورد تا اينكه گفت : شبى از شبها در سفرى كه همراه هارون از مكه برميگشتيم و بكوفه رسيده بوديم ، هارون به من گفت : اى ياسر بعيسى بن جعفر ( كه يكى از بنى عباس بود ) بگو : سوار شود ( و براى رفتن آماده شود ) پس هر دو سوار شدند و من نيز با آن دو سوار شدم ( و به راه افتاديم ) تا رسيديم بغريين ( جايى كه قبر على عليه السّلام در آنجا بود ) پس عيسى بن جعفر به زير آمد و خوابيد ، اما هارون الرشيد به تپه‌اى برآمد و نماز خواند و هر دو ركعت نمازى كه خواند دعا كرد و گريست و روى آن تپه ميغلطيد ، ( و خود را به خاك آن ميماليد ) سپس ميگفت : اى پسر عمو به خدا سوگند من فضيلت و برترى و پيشى تو را در اسلام ميدانم ، و به خدا ببركت ( همين سوابق درخشان و كوششهاى فراوان ) تو است كه من به اين مقام رسيده‌ام و بر تخت سلطنت نشسته‌ام ، و تو آنچنانى كه گفتم ، لكن فرزندان تو مرا آزار دهند و بر من خروج كنند ، ( اين كلمات را ميگفت ) سپس برميخاست و دوباره نماز ميخواند و
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 24 | الشيخ المفيد / سيد هاشم رسولى محلاتى