خود دانم در بارهء او چه انديشم ، ابن ملجم لعنه اللَّه گفت : به خدا من آن شمشير را بهزار درهم خريدهام و با هزار درهم آن را زهر دادهام ، اگر به من خيانت كند خدايش دور كند ( كنايه از اينكه چگونه ممكن است از ضربت اين شمشير كسى جان سالم بدر برد ، راوى گويد ) : پس ام كلثوم بر او بانگ زد : اى دشمن خدا ! أمير مؤمنان را كشتى ؟ گفت : جز اين نيست كه پدر تو را كشتهام ( نه أمير مؤمنان را ) فرمود : اى دشمن خدا اميد آن دارم كه باكى بر او نباشد ( و بهبودى يابد ) ابن ملجم به دو گفت : پس اين گريهات براى من است ؟ به خدا سوگند چنان ضربتى بر او زدم كه اگر آن را بر اهل زمين بخش كنند همه هلاك شوند ، پس آن مرد ( پليد ) را از نزد آن حضرت بيرون بردند و مردمان گوشت بدنش را مانند درندگان ميكندند و به او ميگفتند : اى دشمن خدا چه كردى ؟ امت محمد ( ص ) را نابود كردى و بهترين مردم را كشتى ؟ و او ساكت بود و سخن نميگفت ، و به اين ترتيب او را بزندان بردند ، مردم نزد أمير المؤمنين عليه السّلام آمده عرضكردند : اى أمير المؤمنين در بارهء اين دشمن خدا دستورى فرما زيرا كه امت را نابود كرد و اسلام را تباه ساخت ؟ على عليه السّلام بايشان فرمود : اگر زنده ماندم كه خود دانم در بارهاش چگونه رفتار كنم ، و اگر هلاك شدم با او مانند كشندهء پيغمبر رفتار كنيد ، او را بكشيد و پس از آن جسدش را به آتش بسوزانيد ، و چون أمير المؤمنين عليه السّلام از دنيا رفت و فرزندان آن حضرت از دفن او فارغ شدند امام حسن عليه السّلام نشست و دستور داد ابن ملجم را بياورند ، پس او را آوردند همين كه برابر آن حضرت رسيد و ايستاد ، به او فرمود : اى دشمن خدا امير مؤمنان را كشتى و تباهى را در دين بزرگ كردى ؟ سپس دستور داد گردنش را زدند ام كلثوم دختر اسود نخعى خواستار شد كه جسد پليدش را به او دهند و كار سوزاندنش را به او واگذارند ، حضرت نيز به او واگذار كرد و ام هيثم آن جسد را به آتش سوزاند .
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 20
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٠