ميگفتند ) و شنيدم على عليه السّلام ميفرمود : اين مرد از چنگ شما فرار نكند ، و آن حضرت عليه السلام را ديدم كه شمشير خورده است ، و ( داستان چنين بود كه در آغاز ) شبيب بن بجرة شمشير زد ، ولى شمشير او بخطا رفت و بطاق مسجد گرفت ، مردى او را گرفت و به زمين زده روى سينهاش نشست ، و شمشير را از دست او بيرون آورد كه او را بكشد ديد مردم آهنگ او را كردهاند ، ترسيد مبادا مردم شتاب كنند ( و بدين خيال كه او كشنده است ، او را بكشند ) و سخن او را در اين باره نشنوند ( يعنى هر قدر فرياد كند : كه كشنده من نيستم باور نكنند ، يا بواسطهء ازدحام صدايش به گوش آنها نرسد ) از اين رو از روى سينهء شبيب برخاست و رهايش ساخته و شمشير را بيكسو انداخت ، شبيب پا بفرار گذارده ( از ميان مردمان گريخت ) و خود را بخانهاش رساند ، پسر عموئى داشت كه در همان حال بر او وارد شد و ديد شبيب پارچهء حريرى از سينهاش باز مىكند ، به او گفت : اين چيست ؟ شايد تو أمير المؤمنين عليه السلام را كشتى ؟
خواست بگويد : نه ، گفت : آرى ، پسر عمويش بيرون دويد و شمشير خود را برداشته نزد او برگشت و با شمشير چندان بر او زد كه او را كشت .
و اما ابن ملجم را پس مردى از قبيلهء همدان ( دنبالش دويد و چون ) به او رسيد قطيفهء كه در دست داشت بر سر او انداخت و او را به زمين افكند و شمشيرش را از دستش گرفته بنزد أمير المؤمنين عليه السّلام آوردش ، و آن سومى ( كه وردان بن مجالد بود ) فرار كرد و در انبوه جمعيت ناپديد شد ، چون ابن ملجم را بنزد أمير المؤمنين عليه السّلام آوردند حضرت بوى نگاه كرد و فرمود : « يك تن برابر يكتن » ( اشاره بآيهء قصاص است كه خداى تعالى در سورهء مائده آيهء 45 فرمايد : «
وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ
. . . » تا آخر آيه ، سپس فرمود : ) اگر من از دنيا رفتم همچنان كه مرا كشته او را بكشيد و اگر زنده ماندم