تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
سوگند چه بسيار رسول خدا ( ص ) تو را ياد مىكرد ، و سفارش تو را در نيمه‌هاى شب بعلى عليه السّلام ميفرمود : ميثم از ام سلمة احوال حسين عليه السّلام را پرسيد ؟ گفت : در خانه‌اش مىباشد ، ميثم گفت : او را آگاه كن كه من دوست دارم بر او سلام دهم و ما ان شاء اللَّه تعالى نزد پروردگار جهانيان يك ديگر را ديدار خواهيم كرد ، پس ام سلمة عطرى طلبيد و محاسن ميثم را خوشبو كرد ( اين عمل از آداب مهمان‌نوازى در آن زمان بوده است ) و به او گفت : آگاه باش كه به زودى اين محاسن تو به خون رنگين خواهد شد ، پس ميثم بكوفه آمد ، عبيد اللَّه بن زياد دستور داد او را گرفته بنزدش آوردند ، بعبيد اللَّه گفتند : اين مرد از نيكوكارترين مردمان ( و نزديكترين آنان ) در نزد على عليه السّلام بود ، گفت : واى بر شما اين مرد عجمى ( چنين بود ) ؟ گفته شد : آرى ! عبيد اللَّه به او گفت : خداى تو كجاست ؟ ميثم گفت : در كمين هر ستمكارى است و تو يكى از ستمكاران هستى ، پسر زياد گفت : تو عجمى را اين جرأت رسيده كه هر چه خواهى بگوئى ! آقايت ( على ) در بارهء كردار من نسبت به تو چه گفته است ؟ گفت : به من خبر داده كه تو مرا ( زنده ) بردار ميكشى و من دهمين نفر هستم و چوبى كه مرا بر آن بدار زنى كوچكتر از همه و بوضوء خانه نزديكتر است ، ابن زياد گفت : هر آينه ما بر خلاف گفتهء او عمل خواهيم كرد ، گفت : چگونه با او مخالفت كنى به خدا سوگند آن حضرت به من خبر نداده است جز آنچه از پيغمبر ( ص ) شنيده و او از جبرئيل و او از خداى تعالى خبر داده ، و تو چگونه ميتوانى مخالفت اينان را ( كه گفتم ) بنمائى ، و من آن جايى كه بردار كشيده ميشوم در كوفه ميشناسم ، و من نخستين مردى هستم كه در اسلام دهانه بر دهانم زنند ! پس عبيد اللَّه او را با مختار بن ابى عبيدة بزندان افكند ، ميثم ( در زندان ) به او گفت : همانا ( بدان كه ) تو آزاد خواهى شد و براى انتقام خون حسين عليه السّلام خروج خواهى كرد و اين مرد كه اكنون