بفكر افتاد كه شايد طريف نتواند در گرفتن انتقام خون پدر به او كمك كند ، در پنهانى بنزد خالد بن سدوس كه از قبيلهء ديگرى بود رفته بر او وارد شد ، قبيلهء بنى جديله كه از جريان آگاه شدند شتران امرء القيس را بيغما و غارت بردند ، امرء القيس براى باز گرداندن شترانش از خالد كمك خواست ، خالد گفت : شترهاى سوارى ديگرى كه همراه دارى به من بده تا بروم و آن شتران بيغما رفته را از بنى جديله باز گيرم ، امرء القيس پذيرفته آن شتران را نيز به او داد ، خالد با چند تن از ياران خود بر آن شترها سوار شده در پى بنى جديله برفت و چون به آنها رسيد گفت : شتران امرء القيس كه مهمان من است بدهيد و اينها نيز شتران او است ، آنها سخنش را نپذيرفته و كار بنزاع كشيد پس بنى جديله حمله كرده اين شتران را نيز از خالد و همراهانش باز گرفتند و برخى گويند : خالد با بنى جديله سازش كرده بود و اين حيله را انديشيد كه اين شتران باقى مانده را نيز از دست امرء القيس بيرون برد ، و بهر صورت چون امرء القيس از اين غارت دوم آگاه شد قصيدهاى ساخت كه شعر اول آن همين شعر بود ، و غرض امام عليه السّلام از تمثيل به اين شعر اين است كه داستان خلافت و آن سه خليفه و جريان سقيفه كه آن همه هو و جنجال در اطرافش كردند واگذار ) و بيا به پيش آمد بزرگى كه اكنون در بارهء پسر أبى سفيان ( معاويه دچارشدهايم ) گوش فرا ده ، پس براستى روزگار پس از گريانيدن مرا بخنده آورد ( و از بسيارى شگفتى بخنده آمدهام ) و شگفتى نيست ، و به خدا سوگند اين مردم از رفق كردن و هموارى و مدارا كردن من مأيوس و نااميد گشتهاند ( و ميدانند كه من مرد مسامحه و مدارا كردن با كسى نيستم ) و ( مانند معاويه ) خدعهگرى و دوروئى ( از من ) در بارهء خدا ميخواهند ، و چه اندازه ( اين كار ) از من دور است ( يعنى من اهل مداهنه و خدعهگرى نيستم ) و ميان من و ايشان آب و باء آور را آميخته و درهم نمودند ( و فتنه و فساد و جنگ و خونريزى بر پا كردند ) پس اگر از ما سختيهاى غم و اندوه بر طرف گردد آنان را به راه حق محض ( و خالص ) ميبرم ، و اگر جور ديگرى شد ( و بعناد و دشمنى خود ادامه داده قدم در راه حق نگذاشتند ) پس براى گمراهى ايشان بسبب اندوه و افسوس خود را تباه مگردان و هلاك مساز و بر مردم فاسق و تبهكار افسوس مخور .
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 293
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٩٣