[ فصل ( 52 ) پاسخ مردى كه گفت چرا خلافت را از شما باز گرداندند ؟ ]
تاريخ نويسان روايت كردهاند كه مردى از طايفهء بنى اسد آمده نزد امير المؤمنين عليه السّلام ايستاد و گفت : در شگفتم در بارهء شما اى بنى هاشم كه چگونه امر خلافت را از شما گرداندند در صورتى كه شما از نظر نسبت با رسول خدا ( ص ) و پيوندى با آن حضرت ( ص ) در رتبه بلندترى از ديگرانيد ، و هم از نظر فهم كتاب خدا قرآن از مردمان جلوتريد ؟ أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اى پسر دودان ( دودان نام قبيلهء از بنى اسد است ) عقيدهء تو لرزان و سست است ( وضين در لغت تنگ اسب را گويند يعنى تنگ تو يا تنگ مركب تو لرزان و سست است و اين كنايه از سستى ايمان و عقيده است ) و جاى بستن ريسمان عقيده و ايمانت تنگ است ( محزم - بحاء مهملة و زاء معجمة - به معناى جاى بستن تنگ اسب يا چهارپايان ديگر از سينه است و به معناى حزام كه خود تنگ باشد نيز آمده ، و محتمل است بخاء معجمة و راء مهملة باشد كه به معناى بينى است ، و در هر حال كنايه است ) آن را در جاى محكم و درستى رها نكنى ( يعنى پرسش خود را بجاى آن نكنى چون اكنون كه وقت جنگ و زد و خورد با دشمن است جاى اين گونه پرسشها نيست ) ولى با اين حال ( كه جاى پرسش نبود ) چون براى تو حرمت خويشاوندى و پيوندى ( با پيغمبر ( ص ) است ( چون يكى از زنهاى رسول خدا ( ص ) زينب دختر جحش است و او از طايفهء بنى اسد بوده ) و نيز حق پرسش دارى و در خواست نمودى پس بدان ( كه گرفتن خلافت از دست ما بدين جهت بود ) كه خلافت چيزى مرغوب و برگزيده بود ( و هر كس طالب آن بود اگر چه سزاوار آن نباشد ) گروهى در بارهء آن جوانمردى و بخشش كردند ( و روى مصلحت و حفظ اساس اسلام آن را واگذاشتند ) و گروهى ديگر بدان بخل ورزيدند ( و با اينكه لياقت نداشتند خود را بكرسى خلافت نشاندند ) و از رسيدنش بدان كه سزاوار آن بود جلوگيرى كردند ) پس واگذار جريان غارتگرى را كه در اطراف آن فرياد و هو و جنجال بپاشد ( اشاره بخلافت است ، و اين مصراعى است از بيت امرء القيس و مصراع دومش اينست : « و هات حديثا ما حديث الرواحل » يعنى و بياور و ياد كن داستان شگفتآور را كه يغما بردن شترهاى سوارى است ، و ملخص داستان امرء القيس كه اين شعر اشاره بدان است اين بود كه : چون پدر امرء القيس را كشتند ، براى خونخواهى پدر با ترس از دشمنان از خانه و ديار خود كوچ كرد و در ميان قبائل عرب ميگشت تا رسيد بخانهء مردى بنام طريف و بر او وارد شد ، آن مرد از قبيلهء بنى جديله بود و مقدم امرء القيس را گرامى داشت و او چندى در نزد آن مرد بماند ، پس امرء القيس