نماز صبح را با ما خواند و چون سلام نماز را داد رو به قبله كرد و بدون اينكه براست و چپ توجه كند ذكر خدا را ميفرمود تا آنگاه كه خورشيد باندازهء يك نيزه از ديوار اين مسجد شما يعنى مسجد كوفه بالا آمد ، آنگاه رو بما كرده فرمود : براستى مردمانى را در زمان خليل ( و دوست مهربان ) خود رسول خدا ( ص ) ديدم كه در اين شب ميان پيشانيها و زانوهايشان نوبت گذارده بودند ( و هر كدام از عبادت خسته ميشد آن ديگر را بر زمين مينهادند ، و در نهج البلاغه « بين جباههم و خدودهم » است يعنى ميان پيشانيها و گونههاشان ، و آن ظاهرتر است ) و چون بامداد ميكردند ژوليده مو و گردآلود بودند ، ميان دو چشمانشان ( در پيشانى ) مانند زانوهاى بز ( پينه بسته بود ) و چون ياد مرگ ميكردند ميلرزيدند چنانچه درخت بهنگام وزيدن باد ميلرزد ، سپس اشك از ديدگانشان ميريخت بطورى كه جامههاشان تر ميشد ، ( اين سخنان را فرمود ) سپس برخاست و با خود ميگفت : گويا اين مردم در حال بىخبرى شب را بروز آوردهاند .
[ فصل ( 10 ) اوصاف شيعيان پاك و مخلص ]
و از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در بيان حال شيعيان پاك و مخلص خود فرمايد : و آن حديثى است كه راويان آثار حديث كردهاند كه آن حضرت عليه السّلام در شبى مهتاب از مسجد بيرون آمد و بعزم صحرا حركت كرد ، پس گروهى بدنبال آن حضرت برفتند ، حضرت ايستاده به آنان فرمود : شما كيستيد ؟ گفتند :
اى امير مؤمنان ما شيعيان تو هستيم ، حضرت بدقت بچهرههاى ايشان نگريست آنگاه فرمود : چگونه است كه سيما ( يعنى چهره يا نشانهء ) شيعه در شما نمىبينم ؟ گفتند اى امير مؤمنان سيماى شيعه چيست ؟ فرمود :
زرد چهرهگان از بيدارى ، و خراب چشمان از گريه ، و خميده پشتان از ايستادن ، و تهى دلان از روزه ،