به آن چند تن كه حاضر بودند كرد - با پدرم بسفرى رفتند و چون باز گشتند پدرم با آنان باز نگشت ، از ايشان پرسيدم كه پدر من چه شد ؟ گفتند : مرد ! پرسيدم : اموالى كه همراه داشت چه شد ؟ گفتند : ما دارائى و مالى از او نديديم ، و شريح قاضى اينان را سوگند داده و به من گفت : متعرض ايشان مشو ( و كارى بكارشان نداشته باش زيرا سوگند خوردند كه از دارائى آن مرد آگاهى ندارند ) امير المؤمنين عليه السّلام بقنبر فرمود : آن چند نفر را حاضر كند و دستور داد سران سپاه آن حضرت را نيز ( كه پنج تن يا بيشتر بودند ) حاضر كنند ، آنگاه نشست و آن چند تن را با آن جوان پيش خواند و از جوان در بارهء آنچه گفته شده بود پرسش فرمود همان سخن را گفت و گريه ميكرد و ميگفت : به خدا سوگند اى امير المؤمنين من به اين اشخاص در بارهء پدرم بدگمانم ، زيرا اينان بپدرم نيرنگ زده و در مال او طمع كرده بودند و بدين جهت او را با خود بيرون برده ( و او را كشته و مالش را بردند ) ؟ حضرت از آن مردم پرسيد جريان چه بوده ؟ همان سخنانى كه براى شريح گفته بودند به آن حضرت عليه السّلام گفتند : كه آن مرد بمرد و دارائى و مالى از او سراغ نداريم حضرت نگاهى به آنها كرده فرمود : چه گمان داريد ؟ آيا پنداريد كه من نميدانم شما با پدر اين جوان چه كردهايد ؟ اگر چنين پنداريد پس من مردى كم دانش هستم ( و بهرهء از علم ندارم ) ؟ سپس دستور فرمود : ايشان را از هم جدا كردند ، و هر كدام را در كنار ستونى از ستونهاى مسجد بداشتند ، سپس عبيد اللَّه بن أبى رافع نويسنده و منشى خود را خواست و به او فرمود : بنشين ، آنگاه يكى از ايشان را پيش خواند و به او فرمود : پاسخ پرسشهاى مرا بده و آوازت را نيز بلند نكن ، بگو بدانم شما چه روزى از خانههاى خود با پدر اين جوان بيرون رفتيد ؟ گفت : در فلان روز ، حضرت عليه السّلام بعبيد اللَّه فرمود :
بنويس ، سپس به او فرمود : در چه ماهى بود ؟ گفت : در فلان ماه ، فرمود : در چه سالى ؟ گفت : در فلان
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٠٧