بشكنند ، پس آن حضرت بيرون آمده روان شدند تا اينكه بگروه زيادى از سواران قبيلهء خثعم برخورد كرد ، مردى از آنها كه نامش شهاب بود در تاريكيهاى آخر شب و نزديكيهاى سپيده بيرون آمده گفت : كسى از شما هست كه با من بجنگد ؟ أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : كيست كه بميدان او رود ؟ هيچ كس برنخاست پس خود آن حضرت برخاست ، أبو العاص بن ربيع شوهر زينب دختر رسول خدا ( ص ) از جاى جست و گفت : اى امير ( و بزرگ ما ) ديگران شما را از اين كار كفايت كنند ( و نيازى برفتن شما نيست ) فرمود :
نه ( من ميروم ) ولى اگر من كشته شدم تو فرمانده و امير لشكريان باش ، پس امير المؤمنين عليه السّلام پيش روى او درآمد و اين شعر را ميخواند :
براستى بر عهدهء هر رئيسى حقى هست كه نيزهء خود را از خون دشمن سيراب كند يا نيزههاى آنان كوبيده شود .
سپس او را ضربتى بزد و بكشت ، و با آن گروه كه همراهش بود برفت تا بتها را شكسته بسوى رسول خدا ( ص ) بازگشت ، و آن حضرت هنوز بمحاصرهء اهل طائف سرگرم بود . همين كه پيغمبر ( ص ) او را بديد تكبير فتح و پيروزى گفت و دستش را گرفته بكنارى رفت و در خلوت رازهاى زيادى با او گفت ، ( 30 ) عبد الرحمن بن سيابة و اجلح ( بسندشان ) از جابر بن عبد اللَّه انصارى حديث كنند كه در آن روز كه رسول خدا ( ص ) در طائف با على عليه السّلام خلوت كرد ، عمر بن خطاب پيش آمده گفت : آيا با على عليه السّلام به تنهائى راز گوئى و با او خلوت كنى و راز خود را بما نگوئى ؟ فرمود اى عمر من با او راز نميگفتم بلكه خدا راز گوئى با او داشت ، عمر روگردانده و گفت : اين سخن نيز مانند آن سخنى است كه پيش از جنگ حديبية بما گفتى كه : « هر آينه داخل مسجد الحرام خواهيد شد اگر خدا خواهد با خاطرى آسوده . . . » در صورتى كه ما ديديم كه داخل مسجد الحرام نشديم ( و بواسطهء آن صلحى كه در حديبية انجام شد ) مشركين ما را از رفتن بدان جا جلوگيرى كردند پيغمبر ( ص ) با آواز بلند به او فرمود : من كه بشما نگفتم در همان سال داخل مسجد الحرام ميشويد ( آنچه
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٣٩