نشانه و دليل است كه در فضيلت يكتا و بىهمتا بود ، و كسى نتوانست سهيم او در اين فضيلتها شود ، چنانچه پيش از اين نيز گذشت .
[ فصل ( 37 ) رفتن خالد بن وليد به سوى بنى جذيمة و تباهكارى او و مأموريت مجدد على ع براى اين كار ]
و بدنبال داستان فتح مكة جريان فرستادن رسول خدا ( ص ) خالد بن وليد را بسوى قبيلهء بنى جذيمة پيش آمد ، و آنها گروهى بودند كه در غميصاء ( جايى است نزديكى مكه ) منزل داشتند ، و حضرت ( ص ) خالد را فرستاد كه آنان را بسوى خداى عز و جل بخواند ، و جهت اينكه خالد را براى اين كار فرستاد اين بود كه ميان خالد و بنى جذيمة ( در اثر خونى كه از يك ديگر ريخته بودند ) كينه و دشمنى برقرار بود ، و سابقهء آن نيز اين بود كه آن قبيله در زمان جاهليت ( و پيش از اسلام ) زنانى از قبيلهء بنى مغيرة ( كه خالد از همان قبيله بود ) گرفته بودند و عموى خالد را كه نامش فاكه بن مغيرة بود نيز كشته بودند ، و همچنين عوف ، پدر عبد الرحمن بن عوف را نيز كشته بودند از اين رو حضرت خالد را براى اين كار انتخاب فرمود ، و عبد الرحمن بن عوف را نيز به همين منظور همراه او فرستاد ( كه در اثر رفتن آنان نزد آن قبيله كينههاى ديرينه بر طرف گردد ) و اگر مراعات اين جهت نبود رسول خدا ( ص ) خالد را شايستهء سركردگى و فرمانروائى بر مسلمين نميديد ، و بهر صورت خالد برفت و بر خلاف دستور آن حضرت آن جنايات را انجام داد كه پيش از اين ( در فصل 11 ) گذشت ، و پيمان خدا و رسول خدا را در بارهء آنان بهم زد ، و روى روش زمان جاهليت رفتار كرد ( و بانتقام خون عموى خود و جبران كارهاى گذشته گروهى را گردن زد ) و قانون اسلام را ( كه هر كس مسلمان شد كشتن او جايز نيست ) پشت سر انداخت ( و با اينكه آنان اسلام اختيار كردند روى دشمنى پيشين آنان را كشت ) و رسول خدا ( ص ) از كردار او بيزارى جست ( و چنانچه ابن هشام و ديگران گفتهاند : همين كه اين خبر به گوش آن حضرت رسيد سخت برآشفت و دستهاى مبارك بدرگاه خداوند تعالى بلند كرده گفت : بار خدايا من از كردارى كه خالد انجام داده بيزارم ) و كردار ناهنجار او را