تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
نزد خليفه عمر بن خطاب برويم و در پيش او از گذشته‌ها گفتگو كنيم ، پس به راه افتادند تا به منزل عمر رسيدند ، سعيد گويد : اما عثمان به جائى كه دلخواهش بود رفت و نشست ، و اما من بگوشهء رفتم ، عمر به من نگاهى كرد ، و گفت : ترا چه شده ( كه بكنارى رفتى و پيش من نيامدى ) مانند اينكه اندوهى از من در دل دارى ، گويا پندارى كه من پدر ترا كشته‌ام ! ؟ به خدا دوست داشتم او را بكشم ، و اگر كشته بودم نيز از كشتن شخص كافرى عذر خواهى از تو نميكردم ، ولى من در جنگ بدر به او گذر كردم ديدم چنان براى كشتار تلاش مىكند همانند گاوى كه با شاخ خود بدنبال دشمن ميدود ، ( و چنان خشم كرده بود كه ) مانند قورباغه دو طرف دهانش كف كرده بود ، همين كه او را باينحال ديدم ترسيدم و از پيش او گريختم ، پس به من گفت : اى پسر خطاب بكجا ميگريزى ؟ در اين هنگام على بر او حمله كرد و او را از زمين برگرفت ، و به خدا از جاى خود تكان نخورده بودم كه او را از پاى درآورد و كشت ، گويد : على عليه السّلام نيز در مجلس حضور داشت ، فرمود : ( اى عمر ) درگذر ( از اين سخنان ) زيرا شرك و بت‌پرستى هر چه در آن بود بهمراه خود برد ، و اسلام گذشته را از ميان برد ، پس چرا مردم را بر من ميشورانى ؟ ( عمر كه چنين ديد ) دهان بست ( و ديگر سخنى نگفت ) سعيد گفت : آگاه باش كه من دوست ندارم كه كشندهء پدرم كسى جز پسر عمويش على بن ابى طالب عليه السّلام باشد ، و ( اين گفتگو به همين جا پايان پذيرفت و ) مردم بسخن ديگرى پرداختند . 5 - محمد بن اسحاق از عروة بن زبير حديث كند كه گفت : على عليه السّلام را در جنگ بدر ديدم كه بسوى طعيمة بن نوفل رفت و او را با نيزه از پاى درآورد ، و فرمود : به خدا پس از امروز ديگر تو در بارهء خدا هرگز با ما ستيزه نخواهى كرد . ( يعنى ديگر زنده نخواهى ماند ) . 6 - عبد الرزاق از زهرى حديث كند كه گفت : چون رسول خدا ( ص ) دانست كه نوفل بن خويلد