تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
بقريش ميرسانند ) خواهانيم ، پس رسول خدا ( ص ) به آن سه تن انصارى فرمودند : بجايگاه خود بازگرديد ، سپس فرمود : اى على برخيز ، اى حمزه برخيز ، اى عبيده برخيز ، ( برخيزيد ) و در راه حق خويش آن حقى كه خداوند بخاطر آن پيغمبر شما را برانگيخت جنگ كنيد ، زيرا اينان باطل خود را آورده تا نور خدا را خاموش كنند ، پس برخاستند و در برابر آنان صف كشيدند ، و چون كله خود بر سر داشتند شناخته نشدند ، عتبة به آنان گفت : سخن گوئيد ( و خويشتن را معرفى كنيد ) تا اگر همتاى ما هستيد با شما بجنگيم ، حمزه گفت : منم حمزة بن عبد المطلب شير خدا و شير رسول خدا ( ص ) ، عتبه گفت : همتائى گرامى و بزرگوار هستى ، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : منم على بن ابى طالب بن عبد المطلب ، عبيدة گفت : منم عبيدة بن حارث بن عبد المطلب ، عتبه بپسرش وليد گفت : اى وليد برخيز پس امير المؤمنين عليه السّلام بجنگ او رفت و هر دوى آنها جوانترين آن ( گروه شش نفرى ) بودند ، پس دو ضربت ميان آنها رد و بدل شد ، ضربت وليد بخطا رفت و بعلى عليه السّلام كارى نكرد ، و براى جلوگيرى از ضربت امير المؤمنين عليه السّلام دست چپ خود را سپر كرد و شمشير على عليه السّلام آن را جدا كرد ، و روايت شده كه ( روزى ) على عليه السّلام داستان جنگ بدر را نقل ميكرد ، پس در آنچه ( در جريان كشتن وليد ) بيان كرد و فرمود : گويا هم اكنون برق انگشترى كه در دست چپش بود ميبينم ( هنگامى كه دست چپش جدا شد و به زمين افتاد ) سپس ضربت ديگرى بر او زدم و او را به خاك افكندم و هلاك ساختم و زره او را برگرفتم ديدم عطر بر تن ماليده ، دانستم كه تازه داماد است ، سپس عتبه بجنگ حمزه رضى اللَّه عنه رفت و حمزه او را كشت ، و عبيدة كه از همهء آنها پيرمردتر بود بجنگ شيبة رفت و دو ضربت ميان آنها رد و بدل شد و شمشير شيبة بر ران عبيدة خورد و آن را جدا كرد ، پس امير المؤمنين و حمزه ( كه از كشتن وليد و عتبة آسوده شده بودند ) عبيدة را از جنگ شيبة بيرون آوردند و شيبة را كشتند و عبيدة را از زمين برداشته ( نزد رسول خدا ( ص ) آوردند ) و عبيدة ( بواسطهء