قدرت كلا در دست « رؤسا » بود . برادر وى حسّان بن احمد در 357 / 975 درگذشت .
امير ميمون در نهان از روس عليه « رؤسا » كمك طلبيد و آنان در 377 / 987 با هجده كشتى از راه رسيدند . در آغاز يكى از كشتيها را فرستادند تا بدانند كه آيا امير اشتياقى به استخدام آنان دارد يا نه .
هنگامى كه امير را ( از بازداشت ) بيرون آوردند ، اهل شهر با تلاشى مشترك روسها را تا آخرين نفر كشتند . كشتيهاى بازمانده به سوى مسقط راندند و آنجا را غارت كردند . سپس تا موقان و شروان و كهنرود ( نهر العتيق ) پيش راندند .
در 378 / 988 امير ميمون قلعهء باب را بازسازى كرد و خود در آن جاى گرفت .
در 379 / 989 در باب فتنهء موسى توزى واعظ ، اهل گيلان ، برخاست .
اين مرد كه از گيلان به باب آمد ، در مسجد جامع شهر منبر رفت و بيش از يكهزار مرد نزد او توبه كردند . 60 وى با اين گروه به برج طاق رفت و امير ميمون نيز از شرابخوارى توبه كرد . كار به آنجا كشيد كه اين واعظ بر همهء امور شهر مسلط شد . او از امير خواست كه غلامان روس خود را تحويل دهد تا اسلام آورند يا به دست او كشته شوند . چون امير از اين كار خوددارى كرد ، آشوب برخاست و در 380 / 990 امير در قلعه حصار گرفت . توزى و مردم قلعه را محاصره كردند . محاصره 28 روز به طول كشيد و كار به جايى كشيد كه امير از واعظ امان خواست تا قلعه را تسليم كند و خود با غلامانش به جانب طبرسران رود . پس چنين كردند .
توزى ديوار ميانى را برداشت و نظام شهر را به دست گرفت . سپس ( توزى ) كس فرستاد و شروانشاه را به آمدن دعوت كرد . 61 شروانشاه به
تاريخ شروان و دربند ( فارسى ) — صفحة 77
مساهمون: ولاديمير مينورسكى
ص٧٧