كتاب خدا و علىبنابىطالب ، من شنيدم رسول خدا در حالى كه دست على را گرفته بود فرمود : اين نخستين كسى است كه به من ايمان آورد ، و نخستين كسى است كه روز قيامت با من مصافحه مىكند ، او فاروق اين امّت است ، ميان حق و باطل را جدا مىنمايد ، او مهتر مؤمنين است ، و ثروت مهتر ستمكاران مىباشد ، او صدّيق اكبر است ، و او آستانهى من است كه از آن وارد مىشوند ، و او پس از من جانشين من است . » « 1 » چون عقيلى از داهر بدگويى كرده ، ذهبى در ميزان الاعتدال ، او را ياد كرده است ، زيرا روش او در اين كتاب است كه از كسى نام ببرد كه از او بدگويى شده است . پس حديث را از او نقل كرده و سخنش را دربارهى آن مرد آورده است ، و در پايان تصريح مىكند كه : « كسى را نديد ، كه داهر را نام ببرد حتّى همشهريش ابنابىحاتم . » « 2 » بنابر اين جز عقيلى كسى او را ضعيف ندانسته است .
عقيلى گويد كه داهر ، « شيعهى اهل كينه » است .
روشن است كه اين جمله ، « جرح » به معناى علمى دقيق آن نيست . حافظ ابنحجر به روشنى گويد كه شيعهگرى ، زيانى به ثقهبودن وارد نمىكند ، آنهم در چندين موضع از كتابش ( مقدّمة فتح البارى ) در دفاع از صحيح بخارى به علّت روايت بخارى از گروهى كه به شيعهبودن متّهم شدهاند !
شايد علّت نگرانى ابنحجر در اين مقام همين مطلب باشد كه در پى گفتهى ذهبى : « و هيچ كس را نديدم كه اين داهر را چنين ياد كرده باشد . . . » گويد : « ياد نكردن اوتنها به جهت مشكل فرزندش عبداللَّه است كه تنها او را ياد كرده ، و به همين بسنده كردهاند ، و عقيلى او را آنگونه كه گذشت ياد كرده است و گويد : در شيعهگرى زيادهروى مىكرد ، سپس حديث مذكور را ادامه داده است . » « 3 » گويم :
نخست : اين سخن او ، اعتراف به بىگناهى داهر از اين طعن است ، بلكه در شرح حال فرزندش آورده است كه ابنجوزى پسر را به اين حديث متّهم كرده است ، پس پدر
هامش
( 1 ) . الضعفاء الكبير 2 : 46 .
( 2 ) . ميزان الاعتدال 2 : 3 .
( 3 ) . لسانالميزان 2 : 480 .